نپنتی به قلم آزاده دریکوندی
پارت سی :
ماشین را درست کنار فواره متوقف کردم. پنجرهها را بالا کشیدم و پیاده شدم.
ویلای همایونفر مثل همیشه بوی خاک و گلهای آبیاری شده را میداد.
تمام حیاط و بنای ساختمان غرق نور بود و کمی بعد از پیاده شدنم موزیک ترکی در حال پخش آنقدر کمرنگ شد که حالا فقط یک زمزمهای نامفهوم از آن شنیده میشد.
برای یک لحظه کوتاه نگاهم را روی چشمهای خیره و کنجکاو آدمها گرداندم.
سعی کردم بیشتر از
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
Hajar
0نکنه اسب نیلیه؟🥺 بلو مون....نیلی...🩵
۶ ماه پیشجانان
4آخی، پدر خوانده مافیا چه دل گنجشکی داره واسه یه اسب بغض میکنه😔
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیییییلی دل گنجشکی داره خیییییییییلی🤕🤭
۷ ماه پیشZahra
1نگوووو سورن خیلی مظلومع
۷ ماه پیشZahra
2خودشه همون اسبه که نیلی دیدتش
۷ ماه پیشترنم
7پارت بعد جلالیه..الان به دنیز اخم و تخم میکنه حسودی میکنه مرتیکه تپل حسود🤣
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشترنم
3بله دنیز جان این سکوت در مورد اسبها آرامش قبل از طوفان بود و انگاری بلو خیلی هم براش مهمه که اینجوری رفتار کرد
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشNana
2آیا بلومون ربطی به نیلی داره؟ چرا یادم نیست!!!
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
اسمش توی مهمیز نبود ولی این اسب حضور داشت. همون اسب سیاهی که اوایل مهمیز نوشته شد سورن دوست داره برای خودش باشه و رامش کنه بعدها هم نیلی رو برد دیدنش
۷ ماه پیشمستانه
4خانم دریکوندی ،من می خوام برم تو دم و دستگاه همایونفرا،😃 آشنا سراغ دارین ما رو معرفی کنم🥲
۸ ماه پیشعلیرضا۲۸
0وای جگر شیر میخواد که بری تو دم و دستگاه همایونفرا 😬😬
۸ ماه پیشمستانه
0اونم به مرور زمان ایجاد خواهد شد 😃😎
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیلی خطرناکه🙈
۷ ماه پیشثنا
0خسته نباشی عزیزم
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشنگین
1من به ی چیزی دقت کردم اینکه توی رمان دومینو و مهمیزهای سیاه و حتی همین رمان،به صورت راوی و سوم شخص نوشته شده اما چرا برای دنیز اول شخصه؟
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
کاملا درسته💚چون دومینو و مهمیز داستانهای مردونهای داشتن یعنی کارکترهای اصلیشون مرد بود ولی نپنتی کاراکتر اصلی خانوم داره که دنیز هستش و برای اینکه مخاطب بتونه همزادپنداری بیشتری داشته باشه زاویه اول شخص هم دخیل شد توی روایت
۷ ماه پیشجانان
4جلالی به آرزوش رسید. به سرو غذا رسید.
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشجانان
4بلومون مربوط به نیلی؟ فکر کنم همون اسبشه که نیلی رو برد نشونش بده، یهو نیلی حالش بد شد. سورن فهمید نیلی همون دختره.
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آره همونه🥺
۷ ماه پیشPrya
0آزاده دیگه موزیک نداره پارتای نپنتی؟
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
سعی میکنم براشون قرار بدم ولی به تعدادی که مهمیز داشت، نه
۷ ماه پیشPrya
3عالی بود💚🌸
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشمهناز
2هیجان،غم،لبخند تو یه پارت واقعا شاهکاره🍀✍️👌
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Asal
0هیچکی نمیتونه تصور کنه خان میتونه چقدر اسب هاشو دوس داشته باشه مخصوصا اگر عزیز کرده باشن