نپنتی به قلم آزاده دریکوندی
پارت سی و سوم :
همگی وسایلشان را زمین گذاشتند و از اصطبل بیرون رفتند. حتی جلالی هم با عجله رفت و من خیلی آرام به سمت محوطه قدم برداشتم.
مردی میانسال و کت و شلواری از توی یک شاسی بلند پیاده شد و با لبخندی به همه دست داد.
حالت موهای جوگندمیاش رو به عقب بود و وقتی جلوتر رفتم یک خال گوشتی کوچک زیر چشم راستش دیدم.
کارگران برایم راه را باز کردند و نگاه خرسند رو به من آمد.
محترمانه گفتم:
- سلام.
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
بنفش علی
0من عاشق این جمع های دخترونه ام:))
۳ ماه پیشنازی
0وایییی به شدت منتظر لحظه های عاشقانه بین دنیز و سورن هستم 🥲🤩🤩
۷ ماه پیشمحرابی
1وای فقط اولش که باز لغب جلالی رو دادن به خرسند غش کردم ازخنده. احتمالا مادر مهردادو دیده
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشNana
0دنیز جونم از فکر مهرداد کودن بیا بیرون خان روبچسب
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشFatemeh
3اع صاحب مهرداد اومد شاید قلاده اش خراب شده واسه خرید قلاده جدید اومده پیش دنیز😔😂
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشFatemeh
2بازم به لقب این بدبخت دست زدن ، حالا چند پارت هم باید سر این یکی لقب چسونه واویلاهای جلالی جونو ببینیم 😫😂🤌🏿
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشترنم
1اصلا لازم نیس مرتیکه مامانی و سورن رو با هم مقایسه کنیم معلومه که سورن..این پسر عالیه،مهرداد اصلا شعور نداره درک نداره..الانم مادر خونه خراب کنش اومده اوقات دنیز رو تلخ کنه😐
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشترنم
1واقعا دنیز دامپزشک خوبیه سورن باید افتخار کنه که همچنین دامپزشکی باشگاهش داره و اینکه راز نگه داره واقعا خوشم اومد👌🏻
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشترنم
1همایونفرا؟تو اکسپلور؟اگه واقعا باشن من بیست و چهار ساعته توی اکسپلور میمونم😂
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
تو اکسپلور منم نمیان🤕
۷ ماه پیشترنم
1حالا اینبار اشکان لقب ستون رو به خرسند داد😂بیچاره جلالی بازم بی لقب موند گناه داره خب😔
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشترنم
1اشکان رو ببین،کاش وقتی میاد کلینیک اسما هم همزمان بیاد..اینا هر چه زودتر دلشون میخواد که رفیقاشون برن خونه بخت با خیال راحت خودشونم برن خونه بخت😂
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشترنم
1تو جمع همایونفرا فقط جای میکائیل خالی بود،نمیدونم چرا این بشر هیچوقت فراموش نمیشه😭
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خیلی دوست داشتنی بود🥺
۷ ماه پیشجانان
1زوج اشکان و اسما واسه به خونه بخت فرستادن سورن و دنیز. چه باحال میشه. دیگه بهتر از اینم داریم مگه😂
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیشجانان
2الان جای جالب اینجاست که همون روز که اشکان میره کلینیک، اسما هم اونجا باشه وای چی میشه.
۸ ماه پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Aysan
0سیما باشه میزنمش جدی🙏🏼😂