پارت بیست و نهم :

انگشتانش ناخودآگاه روی قسمتی از کمرم سر خوردند. ناگهان چشمانش از حیرت درشت شد و زیر لب گفت:
– باورم نمی‌شه... تو همون نشونه رو داری!
ابروهایم درهم رفت و ذهنم پر شد از سوال‌های بی‌جواب.
– نشونه چی؟ داری چی می‌گی؟
در یک چشم به هم زدن روبه‌رویم ظاهر شد، دستانم را محکم فشرد و با صدایی لرزان گفت:
– تو تنها امید مایی، فایلین...
حس سنگینی در گلوم پیچید. گذشته‌ حالا مثل ساÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    1

    اینجوری که خیلی بد میشه 😓

    ۱۲ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    1

    سلام..رمان خیلی خوبیه فقط لطفا اگه میشه انقد فاصله بین پارتها نباشه تا موضوع از دستمون نره

    ۱۲ ماه پیش
  • دال

    1

    پس اون پیرمرد قصدش نابودی سرزمین نامیرا بوده که مجبورش کرد با ویلیام ازدواج کنه،البته اگه اندروحرفاش راست باشه 🤔😮🙏🏻🤍

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️