بازمانده نامیرا به قلم سهیلا عبدی
پارت بیست و نهم :
انگشتانش ناخودآگاه روی قسمتی از کمرم سر خوردند. ناگهان چشمانش از حیرت درشت شد و زیر لب گفت:
– باورم نمیشه... تو همون نشونه رو داری!
ابروهایم درهم رفت و ذهنم پر شد از سوالهای بیجواب.
– نشونه چی؟ داری چی میگی؟
در یک چشم به هم زدن روبهرویم ظاهر شد، دستانم را محکم فشرد و با صدایی لرزان گفت:
– تو تنها امید مایی، فایلین...
حس سنگینی در گلوم پیچید. گذشته حالا مثل ساÛ
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ثریا
1اینجوری که خیلی بد میشه 😓