بازمانده نامیرا به قلم سهیلا عبدی
پارت سی و هشتم :
به سمت دروازهای عظیم راه افتادیم؛ دیواری از سنگ سیاه با رگههای نور سبز که انگار رگهای زندهای در آن میتپیدند. راه رسیدن به دروازه مثل پیمودن رگی از دل زمین بود؛ باریک، تاریک و زنده، و هر قدمی که برمیداشتم هوا سنگینتر میشد. وقتی نور آبی دروازه از میان شاخهها دیده شد، ایستادم و مشتهایم لرزیدند.
– اگه این لعنتی رو بشکنم… همهچیز تمومه.
میکو سرش را کج کرد و گفت:
–
لطفا صبر کنید...

ثریا
1تبریک میگم گند زدی پسر🙄😑