پارت سی و هشتم :

به سمت دروازه‌ای عظیم راه افتادیم؛ دیواری از سنگ سیاه با رگه‌های نور سبز که انگار رگ‌های زنده‌ای در آن می‌تپیدند. راه رسیدن به دروازه مثل پیمودن رگی از دل زمین بود؛ باریک، تاریک و زنده، و هر قدمی که برمی‌داشتم هوا سنگین‌تر می‌شد. وقتی نور آبی دروازه از میان شاخه‌ها دیده شد، ایستادم و مشت‌هایم لرزیدند.
– اگه این لعنتی رو بشکنم… همه‌چیز تمومه.
میکو سرش را کج کرد و گفت:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    1

    تبریک میگم گند زدی پسر🙄😑

    ۹ ماه پیش
  • دال

    3

    ای وای ویلیام گول خورد،همش تقصیر اون اندروه که عصبانیش کرد 😮🥺🙏🏻

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️