بازمانده نامیرا به قلم سهیلا عبدی
پارت بیست و چهارم :
تازه به خودش آمد و به حلقه پیوست. همه دست در دست هم دور اندرو حلقه زده بودند که اندرو چشمانش را بست و زیر لب چیزهایی زمزمه کرد از زمین جدا شد و در هوا آرام دور خودش چرخید. نور بنفشی از دستهای جنگجوها بیرون آمد. اندرو چشمانش را باز کرد همان نور بنفش هم در چشمانش میدرخشید. فایلین ترسیده بود اصلا سر در نمی آورد که چه اتفاقی در حال رخ دادن است ناخوآگاه بدنش گرم شد و اونقدر گرم که کسی که کنارش
لطفا صبر کنید...

دال
2این دیگه نه آموزش نیاز داره نه کشف کردن،خودش غیرارادی همه قدرتهاشو در موقع لزوم نشون می ده 😏😮🙏🏼