بازمانده نامیرا به قلم سهیلا عبدی
پارت بیست و هشتم :
با تلخی گفتم:
ـ همیشه فکر میکردم دوستم هستی، اندرو.
ـ هنوزم هستم… ولی وقتی با من لج میکنی، مجبورم جلوتو بگیرم. فقط بگو چطور این کارو کردی.
نگاهی به ویلیام انداختم که هنوز مشت میزد و گفتم:
ـ من هر چیزی رو که تصور کنم، اتفاق میافته.
رنگ از چهرهاش پرید و کلارک با فریادی نامحسوس گفت:
ـ اندرو!
انگار فرمان پنهانی را دریافت کرده بود، با حرکتی سریع به سمتم حمÙ
لطفا صبر کنید...

ثریا
1اندرو چی دید؟