پارت بیست و هشتم :


با تلخی گفتم:
ـ همیشه فکر می‌کردم دوستم هستی، اندرو.
ـ هنوزم هستم… ولی وقتی با من لج می‌کنی، مجبورم جلوتو بگیرم. فقط بگو چطور این کارو کردی.
نگاهی به ویلیام انداختم که هنوز مشت می‌زد و گفتم:
ـ من هر چیزی رو که تصور کنم، اتفاق می‌افته.
رنگ از چهره‌اش پرید و کلارک با فریادی نامحسوس گفت:
ـ اندرو!
انگار فرمان پنهانی را دریافت کرده بود، با حرکتی سریع به سمتم حمÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    1

    اندرو چی دید؟

    ۱ سال پیش
  • دال

    3

    باز چی کشف کرد،رو شونش چی بود،این اندرو مگه نمی دونه با ویلیام ازدواج کرده،پس چرا غلط زیادی می کنه ؟🤔🙏🏼💛

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️