پارت سی و دوم :

***
هیچ پاسخی ندادم. فقط راه افتادیم. اندرو پشت سرمان می‌آمد، سایه‌اش با ما کشیده می‌شد. می‌دانستم اندرو هنوز نگاهش را روی ما دارد… و این نگاه، پرقدرت و هشداردهنده، هنوز تمام نشده بود.
قدم‌هایمان روی خاک نرم و نمناک صدای خفیفی ایجاد می‌کرد. زک جلوی درخت‌ها ایستاده بود و مسیر کلبه را نشان می‌داد.
ـ اینجا همون جاییه که گفته شده.
صدایش آرام اما مطمئن بود. من و ویلیام دنبال

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    2

    دردسر پشت دردسر 😢

    ۱۲ ماه پیش
  • دال

    3

    اوه مثل اینکه کنترل قدرتش از دستش خارج شد،ویلیام و کلبه رو نابود کرد😮🙏🏻💚

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️