بازمانده نامیرا به قلم سهیلا عبدی
پارت سی و هفتم :
- این… اینو میبخشم…
بلور ناگهان شروع به درخشش کرد. تصویر درون آن موج زد و نوری گرم و طلایی سراسر فضای اطراف را پر کرد. میکو نفس عمیقی کشید و سپس گفت:
- حالا… حالا من میتوانم راه خروج را باز کنم.
بلور در دستانم سبک شد و انگار نفس میکشید. میکو به سمت من آمد و دستش را روی بلور گذاشت:
- چیزی که به تو تعلق دارد، تنها راه عبوره. حالا باید برویم قبل از اینکه نگهبان متوجه شود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ثریا
2نه نکن😟