بازمانده نامیرا به قلم سهیلا عبدی
پارت سی و یک :
با اندرو به سمت جایی رفتیم که ویلیام هنوز در حباب محبوس بود. اندرو از اول کنارم بود، قدمهایش سنگین و نگاهش جدی بود. نمیتوانستم احساس کنم فقط به خاطر نگرانی برای ویلیام اینجا است یا چیزی بیشتر.
نزدیک حباب رفتم و دستم را روی سطح براقش کشیدم. حباب لرزید و آرام پایین آمد تا پاهای ویلیام روی زمین قرار بگیرند. نفس عمیقی کشید و کمی عقب رفت، رنگش پریده بود و سردرگم.
ویلیام با صدای آرام Ú
لطفا صبر کنید...

ثریا
1💗🥺💗🥺