پارت سی و یک :

با اندرو به سمت جایی رفتیم که ویلیام هنوز در حباب محبوس بود. اندرو از اول کنارم بود، قدم‌هایش سنگین و نگاهش جدی بود. نمی‌توانستم احساس کنم فقط به خاطر نگرانی برای ویلیام اینجا است یا چیزی بیشتر.
نزدیک حباب رفتم و دستم را روی سطح براقش کشیدم. حباب لرزید و آرام پایین آمد تا پاهای ویلیام روی زمین قرار بگیرند. نفس عمیقی کشید و کمی عقب رفت، رنگش پریده بود و سردرگم.
ویلیام با صدای آرام Ú

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    1

    💗🥺💗🥺

    ۱۲ ماه پیش
  • ثریا

    1

    اندرو 💕🙃

    ۱۲ ماه پیش
  • دال

    3

    جالب بود ولی خیلی کوتاه بود 🙏🏻💙

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️