پارت سی و ششم :


او در دشتی خشک و بی‌پایان ایستاده بود. باد لباس بلندش را می‌رقصاند و نگاهش به افقی تهی بود. صدایش ضعیف و اندوهناک به گوشم رسید:
- من... من فقط... دوستش دارم!
- قلبم فرو ریخت.
یعنی چه کسی رو دوست داشت؟ من از چی بی‌خبرم؟
گلویی خشک‌شده‌ام را فرو دادم.
- فایلین؟!
اما او نمی‌شنید. قدمی برداشت، و درست همان لحظه، نوری از درونش برخاست. بدنش شروع به لرزیدن کرد و سپس به ذراتÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ثریا

    2

    ❣️💞❣️

    ۱۱ ماه پیش
  • دال

    3

    مالکون ها مگه دشمن نامیراها نیستن،یعنی کار درستی بود نجاتش،اونم به قیمت تنها خاطره وتصویری که از فایلین داشت؟😮🤔🙏🏻

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️