بازمانده نامیرا به قلم سهیلا عبدی
پارت سی و ششم :
او در دشتی خشک و بیپایان ایستاده بود. باد لباس بلندش را میرقصاند و نگاهش به افقی تهی بود. صدایش ضعیف و اندوهناک به گوشم رسید:
- من... من فقط... دوستش دارم!
- قلبم فرو ریخت.
یعنی چه کسی رو دوست داشت؟ من از چی بیخبرم؟
گلویی خشکشدهام را فرو دادم.
- فایلین؟!
اما او نمیشنید. قدمی برداشت، و درست همان لحظه، نوری از درونش برخاست. بدنش شروع به لرزیدن کرد و سپس به ذراتÛ
لطفا صبر کنید...

ثریا
2❣️💞❣️