بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت یازده :
پاسی از شب گذشته بود...
با رفتن مهمانها، آن همه هیاهو و صدای بوق یکباره به سکوت عجیبی تبدیل شد. سیاوش کفشهای آتیه را درآورد. پاهایش از سرما یخ زده بودند. دستانش را گرفت. آنها هم، از سرما یخ زده بودند. با تعجب نگاهش کرد. نگاهش هم، یخ زده بود اما نه از سرما. دستانش را قاب صورت بیروح آتیه کرد و با ذوق شاعرانهاش خواند:
«بیا که با همه نامهربانیت ای ماه...
خوش آمدی و گل آوردی و صÙ
لطفا صبر کنید...

فخری
0خسته نباشی مریم بانوی عزیز قلمت عالیه ممنون از رمان خوبت 🌹❤🌹❤