بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت بیست :
صبح شده بود اما سیاوش بیشتر از دو سه ساعت نخوابیده بود و به سختی چشم گشود. نگاهی به جای خالی آتیه انداخت. دست و رویی شست و به سرعت پایین رفت. چشمش به آتیه افتاد که قرصی را از ورق جدا میکرد. همین که خواست آن را به دهان بگذارد، جلو رفت و دستش را پس زد:
- معلومه چیکار میکنی؟
- هیچی به خدا... سرم درد میکنه. میخواستم یه مسکن بخورم.
- بیخود! به همین زودی یادت رفت حاملهای؟ مگه قرص، ن

لطفا صبر کنید...

م
1چقدر همیشه بدون هیچ فکروتصمیم کاری انجام میده بعد بااشتباه دیگه میخواد پاکش کنه،مثل اینکه قراره از دست بی فکریاش خیلی حرص بخورم تو این رمان،تشکر از نویسنده خوش قلم 🙏