پارت بیست :

صبح شده بود اما سیاوش بیش‏تر از دو سه ساعت نخوابیده بود و به سختی چشم گشود. نگاهی به جای خالی آتیه انداخت. دست و رویی شست و به سرعت پایین رفت. چشمش به آتیه افتاد که قرصی را از ورق جدا می‌کرد. همین که خواست آن را به دهان بگذارد، جلو رفت و دستش را پس زد:
- معلومه چیکار می‌کنی؟
- هیچی به خدا... سرم درد می‌کنه. می‌خواستم یه مسکن بخورم.
- بیخود! به همین زودی یادت رفت حامله‌ای؟ مگه قرص، ن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    چقدر همیشه بدون هیچ فکروتصمیم کاری انجام میده بعد بااشتباه دیگه میخواد پاکش کنه،مثل اینکه قراره از دست بی فکریاش خیلی حرص بخورم تو این رمان،تشکر از نویسنده خوش قلم 🙏

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهیتون. بله، این شخصیت رفتارهای بی منطق زیادی داره و متاسفانه نتونسته از گذشته دل بکنه

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    1

    دستتون طلا

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️