پارت چهارده :

داوود پس از رفتن سیاوش، دست مهتاب را گرفت و به خانه برد:
- وضو گرفتم. تا تو کمی استراحت کنی، منم نمازم رو بخونم و بیام.
مهتاب خم شد و پاهایش را مالید. از فشار کفش پاشنه بلندی که طولانی مدت به پا داشت گزگز می‌کردند. حواسش پرتِ داوود شد. با صوت دلنشینی نماز می‌خواند. در مدت عقدشان حتی فرصتی پیش نیامده بود تا نماز خواندنش را ببیند. کمی به صدایش گوش سپرد... داوود هم پس از پایان نمازش ‌برØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    5

    خدا همچین مادر شوهری قسمت هیچکس نکنه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️