بی تو به سر نمی شود به قلم مریم جاری
پارت چهارده :
داوود پس از رفتن سیاوش، دست مهتاب را گرفت و به خانه برد:
- وضو گرفتم. تا تو کمی استراحت کنی، منم نمازم رو بخونم و بیام.
مهتاب خم شد و پاهایش را مالید. از فشار کفش پاشنه بلندی که طولانی مدت به پا داشت گزگز میکردند. حواسش پرتِ داوود شد. با صوت دلنشینی نماز میخواند. در مدت عقدشان حتی فرصتی پیش نیامده بود تا نماز خواندنش را ببیند. کمی به صدایش گوش سپرد... داوود هم پس از پایان نمازش برØ
لطفا صبر کنید...

نسترن
5خدا همچین مادر شوهری قسمت هیچکس نکنه