پارت دوم :

صبح زود بعد از خوردن صبحانه‌ای مختصر پایین رفت. کارگرها یک‌به‌یک می‌آمدند و پشت دار قالی می‌نشستند. عاشق این هنر چشم‌نواز بود و گاهی ساعت‎ها داخل کارگاه قدم می‌زد و به صدای حاصل از دستان هنرمند بافنده‌ها ‌گوش می‌سپرد؛ گاهی هم پا به پای‌شان بر سر دار می‌نشست و رنگ‌ها را به بازی می‌گرفت.
پس از آمدن همه‌ی بافندگان و کارکنان به دفتر رفت و به محض سررسیدن اشکان آماده‌ی رفتن شد. اشکان که هنوز آثار خواب در چهره‌اش هویدا بود، خمیازه‌ای کشید و پرسید:
- راستی، شب رو راحت خوابیدی؟
- آره... بهتر شد که خونه نرفتم. این‌طوری ‌تونستم دو ساعت بیش‎تر بخوابم.
اشکان چشمکی زد و با شیطنت گفت:
- اینو نگی، چی بگی... ولی من خوب شد که رفتم. استقبال خیلی شایسته‌ای ازم به عمل اومد.
- حیا کن اشکان! من امروز خیلی کار دارم. تو هم به جای این‌که جلوی منِ عَزب خاطرات شبت رو مرور کنی، بهتره به کارهای منم برسی.
- حالا کجا با این عجله؟
- اول می‌رم پیش «سید رسول». دعا کن از فروش دفترش منصرف شده باشه، بلکه بتونم واحدش رو برای کارگروه مهندسیم اجاره کنم. فعلاً پول خریدش رو ندارم.
- من نمی‌دونم کارگاه قالی‌بافی چه ربطی با مهندسی داره؟! آخه با یه دست چندتا هندونه برمی‌داری؟ یا این‌جا رو ول کن و برو بچسب به دفترت یا بی‌خیال دفترت بشو و بیا همین‌جا رو اداره کنیم.
- خودت می‌دونی من عاشق معماری و طراحی‌ام، اگر نبودم درسش رو نمی‌خوندم. بازار کارشم که خداروشکر روبه‌راهه. اگر این واحد رو بگیرم، کارگاه و دفترم نزدیک هم می‌شن و این‎قدر توی ترافیک معطل نمی‌مونم. اما هرچی زور زدم گوشِ سید بدهکار حرف من نشد. به خاطر همین چند روز پیش از «صالحی» خواستم حسابی بپزش تا بلکه قید فروشش رو بزنه. به گمونم نرم شده که جلسه گذاشته. الحق که صالحی توی وساطت هم به اندازه‌ی وکالت خبره‌ست.
اشکان همان‌طورکه بیسکویت روی میز را خرچ‌خرچ گاز می‌زد، با حسرت گفت:
- خوش به حالت! من اگر پشتکار تو رو داشتم و کمی هم شانس و حوصله قاطیش می‌شد، تا الآن سند کره‌ی ماه رو امضا کرده بودم و از تو جلو زده بودم.
- تو فعلاً کلاهت رو بچسب که سال‌ها زحمت پدرت رو با تنبلی به باد ندی، کره‌ی ماه پیشکش. هرچند کمی دیرم می‌شه، اما یه خاطره تعریف می‌کنم تو هم گوش بده. خالی از لطف نیست.
و درحالی‌که مدارکش را جمع‌وجور می‌کرد، گذری به خاطرات گوشه‌ی ذهنش زد:
- پدرِ پدرم یه باغ کوچیک اطراف تبریز داشت. دست‌تنها بود و از وقتی نه ساله شدم به خواست بابام سه ماه تابستون رو می‌رفتم کمکش. خدا بیامرز خیلی بداخلاق بود. اگر یه چیزی رو دو بار یاد می‌داد و دفعه‌ی سوم بازم خطا می‌کردی، یه چوب از ترکه‌ی آلبالو داشت که بهش می‌گفت، «چوب تر» و باهاش محکم به پشتم می‌زد. اگر هم چوب دم دستش نبود یه پس‌گردنی می‌زد و هرچی فحش بلد بود نثارم می‌کرد. خیلی درد داشت ولی از روی غرورم یه قطره اشک هم نمی‌ریختم. خلاصه این‎که عین سه ماه رو می‌موندم. بعد از اون بابام مرخصی می‌گرفت و با فاطمه خانم و مهتاب پیش ما می‌اومدن و با هم برمی‌گشتیم. یادمه شهریور آخری که دنبالم اومدن، این‌قدر از دست پدربزرگم عصبانی بودم که موقع رفتن حتی خداحافظی هم نکردم. تو راه برگشت به تهران، با بغض به بابام گفتم، من دیگه این‎جا نمیام. فقط وقتی بابابزرگ بمیره میام و سر قبرش. هرچی تا حالا فحشم داده پسش می‌دم.
به این بخش خاطره‌اش که رسید، مکث کرد و با لحن آرام و غمگینی ادامه داد:
- اسفند همون سال سرِ زمین، سکته کرد و مرد. اشکان باورت نمی‌شه، هیچ‌کس سر خاکش به اندازه‌ی من گریه نکرد. بچه بودم و فکر می‌کردم نفرین من باعث مرگش شده. خدا بیامرزدش! یه حرفی ازش، آویزه‌ی گوشم مونده. هروقت چوب می‌زد، این جمله رو با ضربش هماهنگ می‌کرد و بخش‌بخش می‌گفت، «اگر یه لقمه نونِ خودت رو خوردی... ولی بابتش زحمت نکشیده بودی... بدون یه روزی اون لقمه رو یا بالا میاری‌ یا اسهال می‌ری... جونت درآد، کار‌ کن.» آخری رو محکم‎تر می‌زد. بنده‌خدا فارسی رو خوب بلد نبود و همه رو ترکی می‌گفت. اون موقع‌ها ‌چقدر ازش می‌رنجیدم اما چند ساله که حرفش رو با پوست و گوشتم درک می‌کنم. خدابیامرز می‌خواست حالیم کنه که زحمت بکشم و نون حلال دربیارم.
اشکان از حالت دست سیاوش که جای چوب روی میز کارش ضرب گرفته بود، خنده‌اش گرفت:
- معمای من حل شد و بالأخره فهمیدم تو چرا باعرضه شدی... اما تا جایی‌که یادمه آقا بزرگ من چوبِ تر نداشت. یه ‌دونه عصا داشت که باهاش راه می‌رفت، کتک نمی‌زد. به خاطر همین، این‎که می‌گن، «چوب معلم ار بود زمزمه‌ی محبتی...» حکایت بابابزرگ توئه نه من.
و با لحن شوخی که مختص خودش بود اضافه کرد:
- راستی سیاوش، من خیلی اوقات صبح‌ها ‌رودل می‌کنم و گلاب به روت اسهال و استفراغ می‌شم. می‌گم نکنه به خاطر اینه که بابام لقمه گرفته و من خوردم؟
- شوخی بسه... من آن‎چه شرط بلاغ است با تو می‌گویم/ تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال..‌. من برم تا سیدرسول پشیمون نشده.
- این سیدرسول رو ول کن بابا، یه‌کم به زندگیت برس. همه‌ش کار، کار.
چهره‌ی لوسی به خودش گرفت و با لحن بامزه‌ای ادامه داد:
- بازم خاطره بگو.
- منو بگو که یه ساعت از وقتم رو صرف عبرت گرفتن تو کردم. نصیحت کردن تو، مثل باد کردن بادکنک سوراخه، خسته می‌شی و نتیجه نمی‌بینی. خدا رو شکر که صالحی رو دارم تا راه و چاه نشونم بده، وگرنه تو هی آیه‌ی یأس می‌خوندی و بالأخره هم‌نشینیت اثر می‌کرد و باید خودم رو بازنشست می‌کردم... فعلاً‌.
با عجله بیرون رفت اما اشکان به دنبالش قدم تند کرد:
- بعدازظهر که میای؟
- ای بابا... گفتم که امروز نمی‌رسم بیام. عصر با همون خانواده‌ای قرار دارم که آرش معرفی کرده. باید برم سمت نارمک.
- به به... مبارکه!
- بی‏خود جوگیر نشو، فعلاً که خبری نیست... خداحافظ تا فردا.
کمی بعد همراه صالحی به دفتر املاک رفت و بعد از دو‌ ساعت چانه‌زنی، بالأخره دفتر سیدرسول را با قیمتی بالاتر از عرف منطقه اجاره کرد. خسته ولی خوشحال از جدال موفقی که با او داشت، به خانه برگشت تا مهیای رفتن به نارمک شود.
خانه و آشپزخانه را صفایی داد و از کار که فارغ شد به سراغ کمد لباس‌هایش رفت. پیراهن و شلوار کتانی به رنگ آبی روشن به همراه کت اسپرت سرمه‌ای به تن کرد و بعد از دوشی که این بار با عطر و ادکلن گرفت، با ظاهری کاملاً آراسته به راه افتاد.
پس از دیدن تابلوی سوپرمارکت «اشرفی» کمی جلوتر رفت و خودرویش را پارک کرد. کمی هم تعلل کرد تا چند مشتری که داخل مغازه بودند، خارج شوند و نهایتاً با توکل به خدا وارد شد. مردی میان‎سال با موهای جوگندمی روشن، قدی متوسط و ظاهری موجه پشت صندوق ایستاده بود.
سیاوش به رسم ادب دستش را جلو برد و خود را معرفی کرد:
- سلام... سیاوش پارسا هستم. از طرف آقا آرش اومدم؛ به‌جا آوردید؟
«آقا خلیل» دست او را فشرد:
- بله بله... بفرمایید... خوش اومدید.
و با نگاهی موشکافانه پوست گندمگون و اندام نسبتاً ورزیده‌ی سیاوش را برانداز کرد. وقار و صلابت ظاهری سیاوش سبب شد تا نگاه تحسین‌برانگیز آقا خلیل چند ثانیه‌ای مطعوفش شود. هرگز فکر نمی‌کرد کسی که قرار بود به دیدنش بیاید تا این ‌حد موقر و آراسته باشد.
با کمی مکث نگاه از چشمان نافذ و زیتونی‌رنگ سیاوش گرفت و او را به سمت اتاق کوچک پشت مغازه هدایت کرد. سماور غلغل می‌کرد، هوای اتاقک شرجی شده بود و عطر چای فضای تنگ آن را به انحصار درآورده بود.
آقا خلیل به سیاوش تعارف کرد بنشیند، سپس دو لیوان چای ریخت و همراه قند و ظرفی از شکلات جلوی او قرار داد:
- درخدمتم پسرم.
سیاوش با نگاه و زبان تشکر کرد و پس از اندکی مقدمه‌چینی بنا به ضرورت کمی از گذشته‌اش را بازگو کرد:
ـ می‌دونم مادرخانوم پسرداییم کم و بیش از من و زندگیم براتون گفته، اما اجازه بدید کمی هم خودم توضیح بدم... من پنج‌شش سالم بود که پدر و مادرم از هم جدا شدن. بعد از چند سال هم هر دو ازدواج مجدد کردن. من با پدرم زندگی می‌کردم اما بعد از بیماری و فوتش، به ناچار همراه مادرم ساکن انگلیس شدم. همون‌جا درسم رو ادامه دادم و نهایتاً سه سال هست که برای اقامت برگشتم ایران. فعلاً هم قصد دارم همین‌جا بمونم. البته از اقوام مادری من عده‌ی معدودی ایران هستن. یکی‌شون همین آقا آرشه، که ایشون هم به خواست همسرش بعد از ازدواج ساکن ایران شده. و توضیح بیش‌تر این‌که... تک‌پسر هستم اما دوتا خواهر دارم که یکی‌شون از مادر با من تنی هست و اون یکی از پدرم.
آن‌چه را لازم می‌دانست برای آقا خلیل توضیح داده بود، در مقابل هم چند سؤال از خانواده‌ی آتیه که به ذهن سپرده بود از او پرسید. حدود یک ساعت گفت‌وگو کردند و سیاوش که تا حدودی شرایط را مناسب می‌دید، گفت:
- اگر اجازه بدید برای آشنایی بیش‌تر ‌پنجشنبه‌ی این هفته همراه خواهرم به منزل شما بیام.
آقا خلیل پذیرفت و زمانی را مقرر کردند. پس از آن سیاوش به خانه برگشت. ابتدا به آرش زنگ زد و از دیدارش با آقا خلیل گفت، سپس مهتاب را در جریان گذاشت و از مادرش، «فاطمه» خانم هم خواست در صورت امکان به جای مادر خودش که ایران نبود، او و مهتاب را در این مجلس همراهی کند.
پس از آن لباس عوض کرد و پای تلویزیون نشست. ظاهراً نگاهش به تصویر بود ولی ذهنش درگیر ماجراهای امروز. با صدای زنگ گوشی از فکر بیرون آمد و جواب داد.
اشکان کمی سربه‌سرش گذاشت و خنده‌کنان گفت:
- خبری ازت نشد، گفتم شاید رفتی محضر و کار رو یک‎سره کردی داداش. خب چه خبر؟ شیری یا روباه؟
- ای بابا اشکان، یه آشنایی ساده با عموش بود. فعلاً قرار شد پنجشنبه بریم خواستگاری یا بهتره بگم آشنایی تا ببینیم بعدش خدا چی می‌خواد.
اشکان سوتی کشید و سرخوش خندید:
- بله... بله... خواستگاری که از پنجشنبه شروع بشه، واویلا به عروسی... مطمئنی خبری نیست؟!
- مزه نریز... پشت خطی دارم. فعلاً.
تماس بعدی را وصل کرد. با شنیدن صدای آقا منصور نیم‌خیز شد و سلام کرد. آقا منصور پس از احوال‎پرسی گفت:
- إن‎شاالله که مبارکه! پنجشنبه بعدازظهر می‌تونی بیای دنبال مهتاب، اما فاطمه رو صلاح نمی‌دونم باهاتون بیاد... ببخش.
کوتاه و مختصر... چنین جوابی دور از انتظار سیاوش نبود، پس بدون هیچ حرفی پذیرفت و تشکر کرد.
حوصله‌ی آشپزی نداشت اما غذای بیرون باب میلش نبود و نهایتاً گرسنگی به آشپزخانه کشاندش. یک تکه ران مرغ را به همراه پیاز و سیب‌زمینی و فلفل‌دلمه‌ای درون قابلمه ریخت و زیرش را روشن کرد تا آرام آرام بپزد. و در این فاصله با مادرش تماس گرفت.
آن‎چه درباره‌ی آتیه دانسته بود، برایش گفت و از او خواست که در صورت تداوم موضوع ‌به ایران بیاید و به جمع‌شان اضافه شود تا در دفعات بعد او و مهتاب را ‌همراهی کند.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    3

    قلمتون گیراست مریم جون پارتها هم طولانین و عالی مرسی از تخفیفی که گذاشتید

    ۱ سال پیش
  • مریم جاری | نویسنده رمان

    انشالله که تا انتها مورد پسندتون واقع بشه و از خوندنش لذت ببرید🌺🙏

    ۱ سال پیش
  • شیما

    1

    خوبه خیلی خوشم اومد

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️