لیست کلیه پارتهای رمان سایه ی لیلا : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 74
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 21
-یه امشب که من هالم رو به راه نیست گیر سه پیچ داری! از تصحیح املای کلمه (هالم) می گذرم. -تو همیشه حالت رو به راه نیست، بهونه دیگه بسه امشب باید ببینمت تو که می دونی چراغ خونه ام روشنه پس همین اطرافی. چند لحظه مکث می کند و بعد می نویسد. -بیا جلوی پنجره. می خواهم مخالفت کنم که دیگر این کلک ها ...
بروزرسانی در : ۴۲۹ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 22
(یا متاهل بود.) (یا خیلی زشت بود.) (یا آشنایی بود که می دانست بعد از اینکه هویتش آشکار شود با او قطع رابطه می کنم.) به هر حال به هر دلیلی که خودش را مخفی می کرد باعث شد تا به این رابطه پایان دهم و خودم را هم برای عواقبش آماده کنم. حتی اگر بخواهد دوباره جلوی پنجره بیاید و تهدیدم کند کوتاه نمی...
بروزرسانی در : ۴۲۹ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 23
-کیارش من میرم خونه، هروقت کارت تموم شد مغازه رو ببند بیا. دیگر نمی مانم تا بیشتر اعصاب و روانم به فنا برود. به جلوی در خانه که می رسم، صاحب همان پراید همیشه خراب جلوی مکانیکی است، یک قدم به سمتم برمی دارد که آن قدر خشمگین نگاهش می کنم، سر جایش می ایستد. -می خواستم، می خواستم... دل درد عادت ما...
بروزرسانی در : ۴۲۹ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 24
-اتفاقا انتظار چنین برخوردی رو ازت داشتم، بهش گفتم بذار اول من باهاش حرف بزنم، قبول نکرد، پس خوبش شد. با این حرف کبری خانم همگی می خندند مارال: الان من یه لحظه قاطی کردم، تو خاله واقعی اون بنده خدایی؟ کبری خانم چشمانش را می بندد. -بله ولی هر کسی به حرف بزرگترش گوش نده باید ادب بشه، خلاصه اینک...
بروزرسانی در : ۴۲۸ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 25
-قربون تو داداش مهربون و احساساتی خودم برم من. کیارش محکم بغلم می کند و بعد سریع جدا می شود. -بسه دیگه الان یکی میاد مغازه فکر میکنه چه خبره! کیارش مشغول مرتب کردن لباسها می شود و من با محبت به برادری که ترس از دست دادن مرا داشت، نگاه می کنم. روز خواستگاری آن قدر بی خیال و بدون استرس بودم که ...
بروزرسانی در : ۴۲۷ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 26
مثلا می خواست بگوید فقط ارزش یک شاخه گل را دارم؟! یا اینکه از همین اول قصد کشتن گربه دم حجله را داشت؟! یا می خواست درجه ی قناعت من را بسنجد؟ دست از فکر کردن برمی دارم و به آشپزخانه می روم، یک شاخه گل چه فکرها در سر من که نینداخته بود در در صورتی که شاید اصلا خودشان به آن فکر هم نکرده بودند. س...
بروزرسانی در : ۴۲۶ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 27
با دیدن ذغالی دیگر صحبت هایمان حول محور خواستگار و خانواده اش نیست و مشغول بچه گربه می شویم. مارال از همان پاگرد با بقیه خداحافظی می کند و به واحدشان برمی گردد اما من تا جلوی در مهین و ملکه را بدرقه می کنم و چند دقیقه ای جلوی در می مانم و کمی به آسمان خیره می شوم. حالا غمی بر روی دلم سنگینی می...
بروزرسانی در : ۴۲۶ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 28
-این انصاف نیست که این همه مدت همین بیخ گوشم بودی و منو از دیدن خودت محروم کردی. رو به رویم که بود نمی توانستم این گونه بی محابا حرف دلم را بزنم اما در دنیای مجازی بیان احساسات راحت تر بود. طولی نمی کشد که پاسخ می دهد. -این همه بودم یه حرف قشنگ از دهنت درنیومد، به محظ اینکه از خونه ات اومدم ...
بروزرسانی در : ۴۲۵ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 29
با دقت به راه پله نگاه می کنم تا احیانا کسی در راهرو و پاگرد نباشد و بعد که خیالم راحت شد که به غیر از ما کسی در راه پله نیست صدایم را پایین می آوردم و در حالی که دستی به یقه ی لباس کارش می کشم، می گویم: -جواب سلام صبح بخیر آدم واجبه ها. شهاب حرکات دستم را دنبال می کند و وقتی این حرف از دهانم...
بروزرسانی در : ۴۲۴ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 30
-البته معلم خوب هم رو روند پیشرفت تاثیر به سزایی داشته. -اون که صد در صد، لیلا اون صدای چیه؟ ذغالی را که داشت دست و پای می زد و سروصدا می کرد را نشانش می دهم. -گشنه اشه؟ -نه غذاشو خورده، وقت خوابشه، می خواد بذارمش رو سینه ام تا صدای قلبمو نشنوه آروم نمیشه. شهاب چشمانش را ریز می کند و پدر سوخ...
بروزرسانی در : ۴۲۴ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 31
از مادر خواستم هر چه لازم دارد را لیست کند و برایم بفرستد، گویا یک هفته ای از سکته پدر می گذشت و در تمام این مدت مادر حتی نتوانسته بود پایش را از خانه بیرون بگذارد که لیست به این بلند بالایی آماده کرده بود. کمی معطل می شویم تا همه ی خریدها را انجام دهیم و شام را هم از بیرون می گیریم تا مادر امش...
بروزرسانی در : ۴۲۴ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 32
-می دونم لیلای مهربونم اما زندگی خرج داره اگه من مغازه رو ببندم چطور خرجمو دربیارم. حرفش درست بود. -حالا بگو ببینم شام خوردی؟ -شام که نه هنوز، اصلا اشتها هم ندارم، روزهای شیمی درمانی اشتهام کم میشه. -الان برات یه ساندویچ درست می کنم میارم. -نکن لیلا، کسی می بینه برات بد میشه. -الان از بیرون...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 33
نفس عمیقی می کشم و به سرعت فلاسک و سینی چای را برمی دارم. -من دیگه برم تا یکی دیگه نیومده. از کنار شهاب که می گذرم مچ دستم را می گیرد. نگاهی به دستم می اندازم. -صورتتو که سیاه کردم دستت هم روش. بعد هم جلو می آید و پیشانی ام را می بوسد و بعد آرام کنار گوشم زمزمه می کند. -کارت برام خیلی ارزش...
بروزرسانی در : ۴۲۳ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 34
در حال تا کردن لباس هایی بودم که برای مشتری آورده بودم تا سر جایش بگذارم که صدای قدم هایی که وارد مغازه می شد به گوشم رسید و با خودم گفتم: (یه مشتری دیگه ببینم لیلا میتونی تشخیص بدی خریداره یا نه؟) سرم را که بلند می کنم ناخواسته زمزمه می کنم. -این یه مورد اصلا خریدار نیست. مجید در حالی که دس...
بروزرسانی در : ۴۲۲ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 35
با اینکه زیاد اهل چادر سر کردن نبودم اما برای امروز باید از آن استفاده می کردم چون می توانستم زیر چادر گلدار ظرف غذا را پنهان کنم. در دستم کیسه نهار شهاب و در دست دیگرم یک نایلون حاوی چند تکه کاغذ که قرار بود در سطل سر کوچه بیندازم تا کسی احیانا با دیدنم شک نکند که دلیل بیرون آمدنم چیست. محله ی...
بروزرسانی در : ۴۲۲ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 36
امروز جمعه است و من از صبح بلند شده ام تا نهار درست کنم و به خانه ی پدر ببرم. جمعه ها تا عصر نیازی به باز کردن مغازه نبود البته اگر مغازه را هم باز می کردیم آن قدر خلوت بود که همان بهتر که اصلا مغازه را باز نکنم. لوبیاپلو که دم می کشد چند دقیقه ای در قابلمه را برمی دارم تا کمی خنک شود و بعد قاب...
بروزرسانی در : ۴۲۲ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 37
به خاطر فعالیتی که امروز داشتم حسابی خسته شده بودم و نای ایستادن نداشتم از طرفی هم نگران ذغالی بودم که مبادا غذایش تمام شده باشد و گرسنه بماند. با اینکه حالا به غیر از شیر، غذا هم می خورد و ظرف غذایش را پر کرده بودم اما باز هم نگران بودم. با اینکه روز شلوغی بود اما تصمیم گرفتم مغازه را زودتر بب...
بروزرسانی در : ۴۲۲ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 38
بعد ادامه می دهم، سعی می کنم کوتاه و مختصر ولی قانع کننده ماجرا را برایش توضیح دهم. -بعد یه مدت که خودشو معرفی نکرد سیم کارتمو عوض کردم تا دیگه پیام نده چون نمی خواست خودشو نشونم بده و من می ترسیدم که این وسط یه مشکلی باشه، شب خواستگاری کبری واسه خواهرزاده اش بالاخره خودشو بهم نشون داد. چهره ی ...
بروزرسانی در : ۴۲۲ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 39
میان حرف های دکتر از جایم بلند می شوم و در دل لعنتس نثارش می کنم آخر این چه وضع دادن خبر خوب بود که یک دور سکته ام داد. -کجا لیلا؟ -میرم سر..ویس..حا... دیگر نتوانستم ادامه ی حرفم را بزنم، خوشبختانه سرویس نزدیک مطب بود و من توانستم خودرم را برسانم و به صورت و پشت گردنم آب بزنم. شهاب هم بلافاصل...
بروزرسانی در : ۴۲۱ روز پیش
-
رمان سایه ی لیلا - پارت 40
از اینکه می بینم این قدر به سلامتی و آینده اش اهمیت می دهد دلگرم می شوم. دلم نمی خواست با مردی مابقی زندگی ام را بگذرانم که مراقب خودش نیست و من مانند یک مادر باید به دنبالش بیوفتم و مراقبش باشم. غذایمان را که می خوردیم برادر شهاب تماس می گیرد، گویا ماشینش خراب شده است و از شهاب می خواهد که خودش...
بروزرسانی در : ۴۲۱ روز پیش
