پارت بیست و ششم :

مثلا می خواست بگوید فقط ارزش یک شاخه گل را دارم؟!
یا اینکه از همین اول قصد کشتن گربه دم حجله را داشت؟!
یا می خواست درجه ی قناعت من را بسنجد؟
دست از فکر کردن برمی دارم و به آشپزخانه می روم، یک شاخه گل چه فکرها در سر من که نینداخته بود در در صورتی که شاید اصلا خودشان به آن فکر هم نکرده بودند.
سینی را پر از استکان های کمر باریک می کنم و با حوصله و بدون عجله چایی می ریزم بعد در حالی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    3

    دلم میخواست مامان پسره دم دستم بود همچین خفش کنم مارال جون حظ کنه😂😂

    ۱ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣🤣🤣

    ۱ سال پیش
  • پریسا

    1

    کاش یکم بیشتر پارت برای ماها هم می ذاشتین

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    0

    عجب سوال مسخره ایی🙏

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    انگار دنبالش فرستاده بودن جوری منت میذاشت وقول می گرفت،همون بهتره بره پی کارش،بیچاره مجتبی این وسط 🙏

    ۱ سال پیش
  • نها

    0

    بهتر که رفتن چه پررو بودن 😒

    ۱ سال پیش
  • H

    2

    بله مشتاق شدم

    ۱ سال پیش
کپی شد!