سایه ی لیلا به قلم سعیده براز
پارت بیست و ششم :
مثلا می خواست بگوید فقط ارزش یک شاخه گل را دارم؟!
یا اینکه از همین اول قصد کشتن گربه دم حجله را داشت؟!
یا می خواست درجه ی قناعت من را بسنجد؟
دست از فکر کردن برمی دارم و به آشپزخانه می روم، یک شاخه گل چه فکرها در سر من که نینداخته بود در در صورتی که شاید اصلا خودشان به آن فکر هم نکرده بودند.
سینی را پر از استکان های کمر باریک می کنم و با حوصله و بدون عجله چایی می ریزم بعد در حالی
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

سعیده براز | نویسنده رمان
🤣🤣🤣🤣🤣
۱ سال پیشپریسا
1کاش یکم بیشتر پارت برای ماها هم می ذاشتین
۱ سال پیشاسرا
0عجب سوال مسخره ایی🙏
۱ سال پیشم
0انگار دنبالش فرستاده بودن جوری منت میذاشت وقول می گرفت،همون بهتره بره پی کارش،بیچاره مجتبی این وسط 🙏
۱ سال پیشنها
0بهتر که رفتن چه پررو بودن 😒
۱ سال پیشH
2بله مشتاق شدم
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

لیلی
3دلم میخواست مامان پسره دم دستم بود همچین خفش کنم مارال جون حظ کنه😂😂