پارت سی و پنجم :

با اینکه زیاد اهل چادر سر کردن نبودم اما برای امروز باید از آن استفاده می کردم چون می توانستم زیر چادر گلدار ظرف غذا را پنهان کنم.
در دستم کیسه نهار شهاب و در دست دیگرم یک نایلون حاوی چند تکه کاغذ که قرار بود در سطل سر کوچه بیندازم تا کسی احیانا با دیدنم شک نکند که دلیل بیرون آمدنم چیست.
محله ی کوچک با مردمانی بیکار که از سر بیکاری تنها سرگرمیشان زاغ همسایه ها را چوب زدن است، این در

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    3

    از خوشهالی زیاد ذوق مرگ شد،طفلک محبت ندیده از هیچکی 🤩😍🙏🏼

    ۱۲ ماه پیش
  • لیلی

    3

    ووووووووی بچم احساساتی شد اوخیییییی🥰🥹🥹🥹

    ۱۲ ماه پیش
  • پرنیا

    2

    بامحبت لیلا این بچه داره جوونه میزنه 🥰🥰 انقد بهش توجه نکردن و کنارش نبودن که از گفتن این حرفا احساساتی شد

    ۱۲ ماه پیش
  • آمنه

    1

    سعیده بانو یعنی ممکنه ویا شاید سعید تا حالا از هیچ کسی حتی خانواده محبت وحتی ابراز محبت ندیده که چشماش پر اشک شدن ممنونم پارت عالیه عالی بود

    ۱۲ ماه پیش
  • آمنه

    2

    فکر کنم الان به خاطره اینکه بهش گفته عشقم ناراحت هست چون می ترسه که هنگام درمان دوام نیاره و اونوقت عشقی که بوجود اومده دخترمون رو اذیت میکنه پارت عالی

    ۱۲ ماه پیش
  • اسرا

    3

    اخه گناه داره ازبس به همه محبت میکنه ولی محبت نمی ببینه🙏

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!