سایه ی لیلا به قلم سعیده براز
پارت سی و پنجم :
با اینکه زیاد اهل چادر سر کردن نبودم اما برای امروز باید از آن استفاده می کردم چون می توانستم زیر چادر گلدار ظرف غذا را پنهان کنم.
در دستم کیسه نهار شهاب و در دست دیگرم یک نایلون حاوی چند تکه کاغذ که قرار بود در سطل سر کوچه بیندازم تا کسی احیانا با دیدنم شک نکند که دلیل بیرون آمدنم چیست.
محله ی کوچک با مردمانی بیکار که از سر بیکاری تنها سرگرمیشان زاغ همسایه ها را چوب زدن است، این در
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
لیلی
3ووووووووی بچم احساساتی شد اوخیییییی🥰🥹🥹🥹
۱۲ ماه پیشپرنیا
2بامحبت لیلا این بچه داره جوونه میزنه 🥰🥰 انقد بهش توجه نکردن و کنارش نبودن که از گفتن این حرفا احساساتی شد
۱۲ ماه پیشآمنه
1سعیده بانو یعنی ممکنه ویا شاید سعید تا حالا از هیچ کسی حتی خانواده محبت وحتی ابراز محبت ندیده که چشماش پر اشک شدن ممنونم پارت عالیه عالی بود
۱۲ ماه پیشآمنه
2فکر کنم الان به خاطره اینکه بهش گفته عشقم ناراحت هست چون می ترسه که هنگام درمان دوام نیاره و اونوقت عشقی که بوجود اومده دخترمون رو اذیت میکنه پارت عالی
۱۲ ماه پیشاسرا
3اخه گناه داره ازبس به همه محبت میکنه ولی محبت نمی ببینه🙏
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

م
3از خوشهالی زیاد ذوق مرگ شد،طفلک محبت ندیده از هیچکی 🤩😍🙏🏼