بوسه های تب دار به قلم محبوبه لطیفی
پارت صد و دوم :
وقتی که به روستا می رسیم، زمان زیادی به اذان مغرب نمانده است. با وردمان ننه یک راست به اتاقمان در قبرستان می رود و مانند همیشه ابتدا نماز میخواند و بعد مشغول گردگیری میشود. سعی می کنم کارها را انجام دهم تا ننه مجبور نشود زیاد خم و راست شود. مقداری میوه در پلاستیکی که در ساک است، قرار داده بودم. میوه ها را از پلاستیک خارج میکنم و پس از شستن آنها، برای ننه میوه می برم. خستگی راه و خستگی ن
لطفا صبر کنید...
