بوسه های تب دار به قلم محبوبه لطیفی
پارت صد و دوازده :
همینطور که در چشمهای احسان نگاه میکنم، آن طرف خیابان یک کافه میبینم. احسان رد نگاهم را میگیرد. همراه با او وارد کافه میشویم و روی اولین میزی که کنار پنجره است مینشینیم.
کافه نسبتاً خلوت است. جز میز ما و میزی که سه تا از ما دورتر است، فرد خاص دیگری در کافه دیده نمیشود. میز آن طرفی هم توسط یک پسر نوجوان که در حال خوردن قهوه است، اشغال شده است. احسان نگاهی خیره به من میاندازد
لطفا صبر کنید...
