آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت نود و ششم :
برق رفته بود. تاریکی مطلق، همانطور که پردههای ضخیم بر روی پنجرهها کشیده شده بودند، تمام اتاق را بلعیده بود. بیرون، طوفان شن هنگامه کرده بود، سنگینی غبار فضا را سنگینتر از قبل کرده بود. تنها منبع نور، یک شمع کوچک بود که روی میز چوبی کنار تخت ماحی لرزان میسوخت.
نور شمع، بر چهره و موهای بافته شدهی پیرزن میرقصید و سایههای بلندی از استخوانبندی او بر دیوار قرمزرنگ می
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
Helia
1پشمام کز خورد
۷ ماه پیشهلیا
1واای وای چقدر خفنن
۷ ماه پیشNegar
1خب خداروشکر آتش و با نورا شیپ نکردم .خواهر برادر دراومدن
۸ ماه پیشحدیث
1عزیزم🫠🍓 نورا و آتش خواهرو برادرند😍😍 الهی بمیرم برا آذرخش هیچی نمیدونست
۹ ماه پیشنمیدونم
2پس با این حساب نورا و آتش خواهر برادرن🥲
۹ ماه پیشنمیدونم
2من باید او را مادر صدا می زدم🙂🙂🙂
۹ ماه پیشAnita
1😢😢😢😢😢وای چقدر قشنگ.ساناز چه میکنی با قلب من. متاسفانه شیپم خواهر برادر شدن
۹ ماه پیشپرنیا
1آذرخش معذرت من گفتم از همه چی خبر داشتی اومدی انتقامتو بگیری🥺😢
۹ ماه پیشپرنیا
1آخر هررمان مارو یه دور میچلونی 😵 💫😩 قلبم ریش شد براشون
۹ ماه پیشZinb
2از این خوشحالم که احساسات اشتباه شکل نگرفتن🥲
۹ ماه پیشملیا
2متوجه نشدم دقیقاً انتقام ماحی از تیرداد چی بود ؟؟یکم سربسته توضیح داده شد
۹ ماه پیشFarimah
3ب نظرم این بود ک تبدیل ب قاتل شده بود و تیرداد همش میترسید ازش و اون چیزی ک تصور میکرد رو نتونست از ماحی بدست بیاره
۹ ماه پیشاکرم بانو
1برگام ریخت... دست مریزاد ساناز جان...
۹ ماه پیشکستیل
4قلبم شکست من واقعا آتش و نورا رو میخواستم.💔
۹ ماه پیشZinb
0وای وای کنجکاوم بدونم تو این چند پارت پایانی چه چیز شوکه کننده دیگه ای هست😬🍓⚡
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

المیرا
0عهه آتش و نورا خواهد برادر در اومدن. قیافه اونایی که اینا رو شیپ میکردن دیدن داره🤣