آینه ی سیاه به قلم ساناز لرکی
پارت نود و هشتم :
وحشت فکرم را از کار انداخته بود چون به حتم از شدت خشم از کنترل خارج شده بود. زیرلب گفت:
_ آذرخش!
همین، تنها توانستم نامش را صدا بزنم. و ظاهرا همین کافی بود تا رهایم کند. کلافه روی صندلی افتادم. بازوهایم داشتند، می شکستند. احساس بسیار عذاب آوری بود البته
تا قبل از اینکه آتش داخل بیاید. چند نفر درحالی که ردای سفید. پوشیده بودند پشت در بودند.
_ تو چیکار کردی نورا...
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آیلین
1به قول ترکا رحم السون رحم الملی گون گالارسان
۴ ماه پیشهلیا
2وای کیهان تو دیگه کی بودی
۴ ماه پیشهلیا
0"یک *** همیشه دزده"
۴ ماه پیشمیم کویین
7این وسط چرا به الا هم گفتن مادرِکلید؟...
۶ ماه پیشفاطمه زهرا
0شاید روند داستان مثل لالایی پاندورا تغییر کرده
۶ ماه پیش.....
0مگه روند لالایی پاندورا تغییر کرد ؟
۶ ماه پیشفاطمه زهرا
0اره،تغییر کرد یه سری سناریوها وسط رمان،ولی به خود رمان میخورد،یعنی باعث نشد چیزی کم بشه
۶ ماه پیش....
1یکمی درک نمیکنم ، خوب اولا باید زودتر به نورا می گفتید خانواده اش هستید ، تا این دختر انقدر بدبختی نمی کشید
۶ ماه پیشMedusa
0آذرخش هیچی و نمی دونست
۶ ماه پیش....
0می دونم، منظورم آتش و ماحی هستند، والا زیاد آخه اصلا براشون مهم نبوده نورا
۶ ماه پیشرها
1در انتظار پارت😂😂
۶ ماه پیشنمیدونم
3نورا به کیهان کمک کرد و کیهانم حتی از ککک کردن اونم سواستفاده کرد🤦🏻 ♀️
۶ ماه پیشMedusa
2بدبخت آذرخش از اول روز فقط بلا و بیچارگی براش نازل میشه
۶ ماه پیشMedusa
2خاک بر سرت کیهان:)
۶ ماه پیشاکرم بانو
2باورم نمیشه کیهان تو اون شرایط هم تو فکر دزدی بود😐
۶ ماه پیشMedusa
1همینو بگو😑 چقور اون لحظه که گفت ترسیده دلم واسش سوخت که زجر کشیده ولی آدم نمیشه ظاهرا
۶ ماه پیشAnita
1ای پدر سوخته کیهان لاشی
۶ ماه پیشفاطمه زهرا
1خب خب خیلی کنجکاوم بدونم چه پایانی برای کیهان جون در نظر گرفتی ساناز🥹🎀
۶ ماه پیشفاطمه زهرا
1یه *** همیشه دزده،چهه دیالوگییییی بوددد
۶ ماه پیشفاطمه زهرا
0وای من بودم فکر کنم نورا رو میکشتم جای اونا
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ناززاد
1ترحم بر پلنگ تیز دندان ستم کاری بود بر گوسفندان😑