پارت هشتاد و چهارم :

آتش روی زمین نشست و شروع به کشیدن کرد

زغال را روی زمین فشار داد تا خرد شد. بعد سرش را بالا آورد و مستقیم توی چشم‌هایم زل زد. نگاهش مثل نگاه یک کودک بود که دارد بال‌های یک پروانه را می‌کند؛ کنجکاو و بی‌رحم.

— ولی یه سوال ذهنم رو درگیر کرده نورا...

صدایش را پایین آورد، لحنی که پر از همدردیِ عجیب و غریبی بود:

— به نظرت جاش پیش آریش امنه؟... مگه نه؟

منتظر جواب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Razi

    0

    یا ابلفضل چطو خوابت میبره تو ساناز اخه چطو نمی ترسی

    ۳ ماه پیش
  • ناززاد

    0

    پارت نفس گیری بود امیدوارم حقیقت برملا شه

    ۶ ماه پیش
  • Helia

    1

    آتش فقط الا رو به خودش آورد و تهدید کرد که از اریش دور نشه خواست الا رو به خودش بیاره اون دفعه

    ۷ ماه پیش
  • هلیا

    1

    پشمانممم

    ۷ ماه پیش
  • Medusa

    3

    واقعا پارت نفس گیری بود اصلا همچین ایده ای ندیده بودم تو هیچ کتابی...چاپ شه میترکونه باید ایده هات و پرستید ساناز انقدر که قشنگ و خاص و عمیقن💖

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    2

    به نظرم نورا خیلی مهمه توی این ماجرا یعنی صرفا آدمی نبوده که بیاد سیاه رخ و درگیر شه...نورا خودش از اول توی قضیه بوده شاید به خاطر اینکه نویسنده اصلی اون مقاله ست

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    0

    اینکه فانتزی نمینویسی و اینا همش واقعیه قشنگتر میکنه رمانو

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    1

    هنوز معمای اون تتوی چشم مونده👀 تا پارت آخر قراره غافلگیر شیم

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    1

    زندانبانِ ارواح:)) آذرخش ⚡

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    2

    اینجور مراسم ها رو چطوری نوشتی ساناز چقدر ترسناک و جالبهه تا حالا تو هیچ رمانی نخونده بودم اینجور چیزها رو

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    0

    هیجان این پارت و آهنگش>>>>>

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    3

    *برعکس تو* آتش هم بالاخره یه احساسی نشون داد ولی خیلی مرموز اصلا نمیتونم دقیق بفهمم چی میخواد...پسر پر رمز و رازم🌟

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    1

    آتش هم گفت توت فرنگی🙂🍓

    ۹ ماه پیش
  • Medusa

    1

    اون پروانه خاکستری😭 هنوز تو فکرشه دقیقا شبیه بچه هایی که یه چیز جالب میبینن و تو ذهنشون هک میشه

    ۹ ماه پیش
  • Zinb

    0

    همیشه تو زندگیم سعی از فرار از اینجور چیز ها داشتم و الان دارم رمانشو میخونم هوفففف سلام به ماه ها کابوس دیدن😬🌪

    ۹ ماه پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    آخی قشنگم

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️