پارت بیست و هشتم :

دستش رو رها کردم.با تُن صدای ضعیفی گفت:
_چی گفت ؟
با لحن سردی بهش جواب دادم:
_همه‌تون مثل سگ ازش می ترسین نمیدونم چرا..
سرم رو خشن از دستم کندم که لوکا بهم توپید:
_داری چیکار میکنی؟دیوونه شدی؟هنوز تموم نشده...
قطره اشک پشت پلک هام جمع شده بود.روزی چندبار قرار بود تو این خونه ریون بلک اشک من‌و در بیاره؟
گابریل... اون برادر احمقم که تمام پول هامون‌و به باد داده بود چرØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    آخی🥲 طفلی ریون بلک🥲 ولی بازم دلیل نمیشه اینهمه توهین کنه😒

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️