دومینوی سیاه به قلم فرگل حسینی
پارت بیست و هشتم :
دستش رو رها کردم.با تُن صدای ضعیفی گفت:
_چی گفت ؟
با لحن سردی بهش جواب دادم:
_همهتون مثل سگ ازش می ترسین نمیدونم چرا..
سرم رو خشن از دستم کندم که لوکا بهم توپید:
_داری چیکار میکنی؟دیوونه شدی؟هنوز تموم نشده...
قطره اشک پشت پلک هام جمع شده بود.روزی چندبار قرار بود تو این خونه ریون بلک اشک منو در بیاره؟
گابریل... اون برادر احمقم که تمام پول هامونو به باد داده بود چرØ
لطفا صبر کنید...

زهرا
0آخی🥲 طفلی ریون بلک🥲 ولی بازم دلیل نمیشه اینهمه توهین کنه😒