دومینوی سیاه به قلم فرگل حسینی
پارت سی و ششم :
همین که اسم الارا میرز رو نشنیدم !
لوکا کنار در ایستاد در حالی که دستش روی دستگیره در بود وپشتش به من بود.
_اون میشناسیش ..الارا..من ازش خوشم اومده.
وعمر خوشحالی کوتاه من تموم شد،به همین سادگی!
_ راستش هیچ وقت همچین احساسی نداشتم ،من میخوام اونو از این خونه ببرم ...
خدای من ،من هنوز با اون بخشش کنار نیومده بودم ولوکا هر دقیقه موضوع رو به سمت تیره تری میبرد.
_وایستا..<
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

هلیا
0فرگل جون تروخدااا کاری نکن که لوکا الارا رو به چشم دبگه ای ببینه و الارا دل بده به ریون لطفاات