پارت سی و ششم :

همین که اسم الارا میرز رو نشنیدم !
لوکا کنار در ایستاد در حالی که دستش روی دستگیره در بود وپشتش به من بود.
_اون می‌شناسیش ..الارا..من ازش خوشم اومده.
وعمر خوشحالی کوتاه من تموم شد،به همین سادگی!
_ راستش هیچ وقت همچین احساسی نداشتم ،من می‌خوام اون‌و از این خونه ببرم ...
خدای من ،من هنوز با اون بخشش کنار نیومده بودم ولوکا هر دقیقه موضوع رو به سمت تیره تری میبرد.
_وایستا..<

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هلیا

    0

    فرگل جون تروخدااا کاری نکن که لوکا الارا رو به چشم دبگه ای ببینه و الارا دل بده به ریون لطفاات

    ۸ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    به چشم دوستش می بینه متاسفانه 😭

    ۸ ماه پیش
  • زهرا

    0

    امیدوارم الارا زود وا نده🙄😂

    ۱۱ ماه پیش
  • زهرا

    0

    وای زودتر میخوام ببینم ریون میخواد چیکار کنه، پارت بعدی کووووووووو

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️