پارت سی و پنجم :

ریون..
صفحه گوشی‌م خاموش و روشن شد.در همون حین در اتاقم باز شد و قامت لوکا درست میان چهارچوب در حواسم رو از گوشی پرت کرد.
_میتونم بیام داخل..
_راستش تو همین الانشم داخلی..
بعد چشم‌هام‌و روی صفحه گوشی دوختم.
یک پیام از طرف رئیس!
بدون هیچ گونه اضطرابی پیام رو باز کردم،نوشته بود:
_مراسم یک هفته عقب افتاد،یادت نره که این یه خواهش نیست یه دستوره.
ویادت نره باهمراه ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • 𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨

    0

    منتظر بودم بگه الارا..🫠

    ۲ ماه پیش
  • Ayda

    0

    مثلث عشقی دوست دارم😁

    ۸ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    پس امیدوارم این رمانم به دلت بشینه💖🙏

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️