دومینوی سیاه به قلم فرگل حسینی
پارت سی و پنجم :
ریون..
صفحه گوشیم خاموش و روشن شد.در همون حین در اتاقم باز شد و قامت لوکا درست میان چهارچوب در حواسم رو از گوشی پرت کرد.
_میتونم بیام داخل..
_راستش تو همین الانشم داخلی..
بعد چشمهامو روی صفحه گوشی دوختم.
یک پیام از طرف رئیس!
بدون هیچ گونه اضطرابی پیام رو باز کردم،نوشته بود:
_مراسم یک هفته عقب افتاد،یادت نره که این یه خواهش نیست یه دستوره.
ویادت نره باهمراه ب

لطفا صبر کنید...

𝑨𝒛𝒂𝒅𝒆𝒉✨
0منتظر بودم بگه الارا..🫠