دومینوی سیاه به قلم فرگل حسینی
پارت سی و دوم :
پام رو دقیقا روی نوک کفشش گذاشتم وفشار دادم.
_چیز خنده داری وجود داره؟
لبخندش محو شد.
_من چیزی نمی دونم...
فشار پام رو بیشتر کردم.
_اما صورتت یه چیز دیگه میگه..
لب هاشو متفکر جمع کرد.دیوید به مرز انفجار رسیده بود.
_صورتم چی میگه؟
موهاش رو توی دستم گرفتم وگفتم:
_اینکه توی عوضی یه داستانی داری که اتفاقا من مشتاق شنیدنشم..
_داریم وقتمونو تلف می کنیم ،بزار Ù
لطفا صبر کنید...

زهرا
0از ریون بلک بعید بود کارو سفت نگیره