پارت سی و دوم :

پام رو دقیقا روی نوک کفشش گذاشتم وفشار دادم.
_چیز خنده داری وجود داره؟
لبخندش محو شد.
_من چیزی نمی دونم...
فشار پام رو بیشتر کردم.
_اما صورتت یه چیز دیگه میگه..
لب هاش‌و متفکر جمع کرد.دیوید به مرز انفجار رسیده بود.
_صورتم چی میگه؟
موهاش رو توی دستم گرفتم وگفتم:
_اینکه توی عوضی یه داستانی داری که اتفاقا من مشتاق شنیدنشم..
_داریم وقتمون‌و تلف می کنیم ،بزار Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    از ریون بلک بعید بود کارو سفت نگیره

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️