پشت دیوار حقیقت به قلم غزل محمدی
پارت سوم :
متوجه او نشد چه برسد به صدایی که نامش را صدا زد، سوار ماشین شد و آدرس مطب دکتر را داد. پراید زرد رنگ از جلوی چشمهای او حرکت کرد و پلک چپش پرید. اتوبوس در حیاط بزرگ ایستاد و با بسته شدن درهای آهنی، نفس حبس شدهاش رها شد.
- توهمه!
سنگینی نگاه سربازی که کنارش نشسته بود را حس کرد. از ترس اینکه مبادا فرار کند، پنج سرباز جز راننده در اتوبوس بودند، یک نفر سمت راستش، دو نفر ردیف عقب و دو نفر ردیف جلو! به خیالی که در ذهن آنها بود خندید، ترسیده بودند. از اویی که روی صورتش رد بریدگیهای سطحی داشت و کنار سرش چندین بخیه خورده بود و سمت راست سینهاش رد خونمردگی بود و درد میکرد.
- پیاده شو!
با کمک دستانش از روی صندلی برخاست و پشت سر دو سربازی که جلوتر سوی پلههای اتوبوس میرفتند، گام نهاد. با طی کردن دو پله، سرجایش ایستاد و نگاه سرخش را به ساختمان بزرگ دوخت. شب او را به زندان انتقال داده بودند که اتفاقات گذشته تکرار نشود؛ اما واقعیت این بود که او دیگر جانی برای دویدن و فرار نداشت. خون مردگی زیر سینهاش درد میکرد و میدانست که به زودی کارش ساخته است. سرباز هلش داد و او به سختی و با قدمهای وا رفته سوی ساختمان اداری گام نهاد.
سرمای پاییز از بلوز آستین بلند زغال سنگیاش گذشت و او اندکی به خود لرزید. زندانی استثنایی بود که بخاطرش کارمندان بخش اداری ایستاده بودند، خواست بخندد؛ اما نتوانست و تنها با زیر انداختن سرش دنبال آنها رفت.
از پلهها گذشت و با گذر نیم ساعت از حضورش در زندان عاطفهای که نامش را چندی قبل به زبان آورده بود با گرفتن دمی از هوای معتدل اتاق زن، جلویش نشست.
- تصمیم درستی گرفتی، هر چند که امید نداشتم دوباره ببینمت.
عاطفه نگاهش را به پارچ آب دوخت و لیوان کاغذیای برداشت.
- خودمم فکر نمیکردم دوباره بیام اینجا. هرچند بابت تاخیرم عذرمیخوام.
مقداری آب داخل لیوان ریخت و یک نفس سر کشید. روانشناسی که یک ماه بود پیشاش میآمد دختری سی و دو ساله بود که او را دورادور از دانشگاه میشناخت. دختر از پشت میز بلند شد و در مبلچرمی جلویش نشست.
- شروع کنیم؟
عاطفه با سر کشیدن محتوای لیوان، آن را روی میز گذاشت و به حلقهی تکنگینی که جای انگشت حلقه در انگشت وسطش بود، چشم دوخت.
- اتفاق خاصی از دیروز تا امروز نیفتاده، جز اینکه از صبح شاید ده بار بهم زنگ زده. جلو در خونه نمیاد، محل کارمم که بلد نیست. پس زنگ میزنه و پیام میده که باید ببینمت.
نگاهش را به چشمان آبی او دوخت.
- چرا بهش فرصت جبران نمیدی؟ از هفتهی پیش تا الان پیگیره پس یعنی به اشتباهش پی برده و میخواد جبران کنه.
پوزخند زد و با عقب راندن شالش آن را از روی سرش انداخت و دستش را به موهای قهوهای رنگش کشید.
- چرا آدم عاقل یک کاری کنه که بعد بخواد جبران کنه؟ اون که من و میشناسه... خب؟ پس نباید من و تحت فشار میذاشت.
دلایلش برای خودش قانع کننده بود و مردی که به اصطلاح نامزدش نام داشت گفته بود که او را درک میکند؛ اما گویا معنای درک از نظر هردویشان متفاوت بود.
- میخوام یک چیز و ازت بپرسم؛ چون از وقتی اومدی ازش سردر نمیارم و توهم قول بده اون چیزی که ته دلت هست و بگی نه اینکه بخوای خودت و مثل همیشه گول بزنی و حرفایی که همیشه به خودت میگی رو به من بگی!
عاطفه به هایلایت دودی موهایش چشم دوخت، به چهرهاش میآمد؛ چون رنگ چشمها و پوستش روشن بود. سمانه با تکیه دادن به پشتی مبل دمی از هوای معتدل اتاق گرفت و به چشمان تیرهی عاطفه خیره شد.
- چرا یکساله داری باهاش بازی میکنی و تو آب نمک نگهش داشتی؟
لحن بیانش همانند خودش شد، بیرودروایسی و بیپرده! اخم روی پیشانیاش نشست. سمانه گاهی اوقات از جلد روانشناس بیرون میآمد و تبدیل به دوستش میشد و حال دوباره همین اتفاق افتاده بود.
- یعنی چی؟
خیلی خوب متوجه منظورش شده بود؛ اما نمیخواست نشان دهد یا حتی به خود ثابت کند که میفهمد.
- میگی آرش خوبه، پولداره، شغل خوبی داره، خانوادش خوبن و دوست دارن، با توجه به چیزایی که گفتی هم اخلاق و رفتارش باهات خیلی خوبه خب پس چرا وقتی ازت خواستگاری میکنه نه میاری؟ چرا وقتی جلوی همه گفته تا آخر سال ازدواج میکنیم ازش بریدی و جوابش و نمیدی؟!

لطفا صبر کنید...

ترنم
0عه پس ایشون نامزد دارن هیجانی شد😍