پارت هفده :

***
با قرار گرفتن لیوان پلاستیکی حاوی قهوه، نگاه مبهوتش از نقطه‌ی نامعلوم زمین گرفته و سمت صاحب دست چرخید. لیوان را گرفت و اندکی خودش را سوی چپ صندلی آلومینیومی کشید تا برای او جا باز شود. رضا در سمت راستش نشست و خواست چیزی بگوید که عاطفه با حدس کلامش گفت:
- لازم نیست دلداریم بدین! من تلاشم و کردم؛ ولی نشد. انگار تو این درمونگاه من هر قدرم واسه نجات جون آدما تلاش کنم، آخرش هیچی نمی‌ش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماری

    0

    رضا چون به دلدارای عاطفه تلاش میکرد

    ۱۰ ماه پیش
  • ترنم

    0

    فک کنم رضا هم به عاطفه علاقه ای داره این وسط فقط عاشق شدن رضا رو کم داشتیم😐

    ۱۱ ماه پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    😂😂انگشتری که آرش بهش داده رو می بینه مسلماً؛ ولی خب کراش زده رو عاطفه و ماجرای آشنایی اینا برمیگرده به سال‌ها قبل

    ۱۱ ماه پیش
  • ترنم

    0

    حالا سرنوشت اون بچه چی میشه الان معلوم نیس پدربچه کجاست و شاید به همین زودی پیدا نشه

    ۱۱ ماه پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    می فهمی چی میشه😁

    ۱۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    زن بیچاره خودش رو فدا کرد...اون بچه چه گناهی کرده حالاباید توبهزیستی بزرگ شه

    ۱۲ ماه پیش
  • ثریا

    1

    سرنوشت دردناکی داشته با این وضع پس پیدا کردن پدر بچه خیلی سخته👀

    ۱۲ ماه پیش
  • م.ر

    2

    چقدر ناراحت کننده زن قربانی شوهره بچه قربانی خانواده😢😢

    ۱۲ ماه پیش
  • نفس

    3

    ممنون غزل جون که زود به زود پارت میزاری پارت قشنگی بود ممنون خدا قوت

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!