لیست کلیه پارتهای رمان پشت دیوار حقیقت : پارت های 101 تا 107
تعداد کل پارت های منتشر شده : 107
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 101
ترس در مردمک چشمانش سایه انداخت طوری که کاوه با ارتعاش مردمک چشمان او خواست چیزی بگوید که عاطفه گفت: - کجا رفته میگم؟ قول داده بود دو روز بمونه... چرا الان!؟ چرا جلوش و نگرفتی؟ کاوه چرا گذاشتی بره وقتی میدونستی تهش... . با بلند شدن تن صدای او و گذرش از سمت راستش، کاوه با عصبانیت اندکی صدایش را ...
بروزرسانی در : ۲۸۶ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 102
*** با گذشت ساعت ها و پیمودن عقربه ی کوچک بلاخره پس از چند روز خورشید از پشت ابرهای تیره بیرون آمد و تابش مستقیمش را به سر اهالی شهر حواله کرد، جز عاطفه ای که کنج اتاق تاریک نشسته و زانوهایش را بغل کرده و از ترس و اضطراب در تب می سوخت و می لرزید. ذهنش در اتفاق چند شب پیش قفل شده و زیر لب با خود ...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 103
*** دستش را درون جیب شلوار مشکی رنگش فرو برد و نگاه سر سختش که تلاش می کرد با پررنگ شدن حال پریشان عاطفه نم اشک را در خود نبیند سوی مردی که از اتاق خارج شد دوخت. جهان نیکنام در زیر زمین شرکت نگه داری می شد و او هنوز کاری برای انتقال او به آذربایجان انجام نداده بود. -خدا بهش خیلی رحم کرد که ضربه...
بروزرسانی در : ۲۸۲ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 104
*** نگاهش را به مانیتوری که تصویر جهان را فیلم برداری می کرد، دوخت و با تکان خوردن او و دستی که به سرش گرفته شده بود، پوزخند زد و زیرلب گفت: -تو چی داشتی که من نداشتم؟ اگه یکم بهم توجه می کرد نه تو اینجا بودی نه من! قرار بود امروز وقت عقد بگیرند، قرار بود امروز ازدواج کنند؛ اما چه شده بود؟ او ...
بروزرسانی در : ۲۸۱ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 105
عقب عقب رفت و مرد با گرفته شدن دست او به نرده و برداشتن گام های سست سمت بالا، نیم نگاهی به پایین و سر و صدایی که از طبقات می آمد انداخت و با کوبیدن دستش به نرده از پله ها پایین رفت و از او فاصله گرفت. نمی توانست خودش را پاسوز حماقت های آرش کند. اگر او قصد داشت دستگیر شود به او ارتباطی نداشت، داشت...
بروزرسانی در : ۲۸۰ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 106
بغض گلویش را فشرد، اگر یک وقت دیگر بود از شدت استرس حالش بد می شد؛ اما گویا بدنش هم فهمیده بود که حال وقتش نیست. صدای قدم ها و بی سیم پلیس در راه پله پیچید و پریناز با بالا بردن دستش سمت چپ سینه ی او که به کندی می زد، گفت: -مگه تو تونستی از عاطفه بگذری که من ازت بگذرم؟ من سعی کردم جلوت و بگیرم.....
بروزرسانی در : ۲۸۰ روز پیش
-
رمان پشت دیوار حقیقت - پارت 107
*** (5 سال بعد) -بعدش چی شد؟ اون دختر فهمید گذشته ی دوتا برادرها و پدرش رو؟ بعدش چجوری زندگی کرد؟ با صدای دختر جوان از فکر درآمد، از بالای سکو به دخترهای نوجوانی که همگی حواسشان به او بود، خیره شد. اگر جای تعریف داستان، سه خط دستور درس می داد به قدری غر می زدند که او مجبور می شد بیخیال شود؛ ام...
بروزرسانی در : ۲۷۹ روز پیش
