پشت دیوار حقیقت به قلم غزل محمدی
پارت هشتم :
تنش لرزش نامحسوسی گرفت، چه میگفت و چه میکرد؟ جهان اینجا بود در حکم زندانی، زندانیای که نرسیده قشقرق بهپا کرده بود هر چند که اگر سعی نمیکرد جلوی خونریزی را بگیرد، زنده نمیماند. پوزخندی روی لبش نشست، جان یک آدم انقدر بیارزش بود که حاضر نبودند حداقل نصف بودجه را صرف در با احترام، به اطلاع شما میرسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

غزل محمدی | نویسنده رمان
سلام عزیزم خوشحالم که خوشتون اومد🥰🌷
۱ سال پیشترنم
0پس جهان ترکش کرده کنجکاو شدم وقتی جهان عاطفه رو میبینه
۱ سال پیشنفس
2ممنون خسته نباشی از دل وجرعت عاطفه خوشم اومد پارت خوبی بود
۱ سال پیش
غزل محمدی | نویسنده رمان
خوشحالم خوشتون اومد.🌺🌹
۱ سال پیشثریا
2خسته نباشی گلم شخصیت عاطفه واقعا برام جذابه🦋😌
۱ سال پیشثریا
1واقعا همینطوره دلیل نمیشه چون که حبس ابد هستن و حکمشون اعدامه بهشون رسیدگی درست نشه😪
۱ سال پیشم.ر
2ذهن مارا مشغول کرده این آقا جهان به نظر داستان جالبیه 🙂🙂
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سلام
0خسته نباشی غزل جون ممنون که با قلم زیباتون حقیقت جامعه را روایت میکنی عالیه عزیزم قلمت مانا🌹❤🌹❤