پارت هشتم :

تنش لرزش نامحسوسی گرفت، چه می‌گفت و چه می‌کرد؟ جهان اینجا بود در حکم زندانی، زندانی‌ای که نرسیده قشقرق به‌پا کرده بود هر چند که اگر سعی نمی‌کرد جلوی خونریزی را بگیرد، زنده نمی‌ماند. پوزخندی روی لبش نشست، جان یک آدم انقدر بی‌ارزش بود که حاضر نبودند حداقل نصف بودجه را صرف در

با احترام، به اطلاع شما می‌رسانیم که این رمان به پایان رسیده است و بنا به درخواست نویسنده، به منظور چاپ، از دسترس خارج شده است و دیگر امکان مطالعه ی آن وجود ندارد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سلام

    0

    خسته نباشی غزل جون ممنون که با قلم زیباتون حقیقت جامعه را روایت میکنی عالیه عزیزم قلمت مانا🌹❤🌹❤

    ۱ سال پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم خوشحالم که خوشتون اومد🥰🌷

    ۱ سال پیش
  • ترنم

    0

    پس جهان ترکش کرده کنجکاو شدم وقتی جهان عاطفه رو میبینه

    ۱ سال پیش
  • نفس

    2

    ممنون خسته نباشی از دل وجرعت عاطفه خوشم اومد پارت خوبی بود

    ۱ سال پیش
  • غزل محمدی | نویسنده رمان

    خوشحالم خوشتون اومد.🌺🌹

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    2

    خسته نباشی گلم شخصیت عاطفه واقعا برام جذابه🦋😌

    ۱ سال پیش
  • ثریا

    1

    واقعا همینطوره دلیل نمیشه چون که حبس ابد هستن و حکمشون اعدامه بهشون رسیدگی درست نشه😪

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    2

    ذهن مارا مشغول کرده این آقا جهان به نظر داستان جالبیه 🙂🙂

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️