پارت نود و هفتم :

"بس کنید! ولم کنید! چه بلایی دارید سرم میارید؟"
اما ربات، بی‌توجه به فریادهای من، به کار خود ادامه داد.
چشمانم، به دنبالِ امید، به سمت آیریس چرخید. او، با لبخندی شیطانی، به دیوار تکیه داده بود. از دور، نظاره‌گر رنج من بود. چشمانش از جنون می‌درخشیدند. آن لبخند... آن نگاه...
در آن لحظه، نفرت، تمام وجودم را فرا گرفت.
با صدای نرم و مخملی‌اش، شروع به حرف زدن کرد. اما کلماتش... آزارد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شاید آبی

    0

    آیریس❌میراث✅ اکوا کوچولو به طرز عجیبی منو به یاد دشمن کوچولو انداخت🫠

    ۳ ماه پیش
  • Nina

    3

    واییی خدااا چقد حس بد و خفه کننده ای داره که آدم تو همچین حالی گیر بیفته اونم برای مدت زیاد. آکوا پاشو برو سیمای آیریسو قیچی کننن مرتیکه سادیسم(و صد البته کراش🤣)

    ۴ ماه پیش
  • پری

    3

    مغزم درد میگیره وقتی این رمان لعنتیو میخونم داری چیکار میکنی؟(لذت فراوان میبرم)

    ۱ سال پیش
  • Seren

    1

    سرم ها و کبودی هایی که به وجود اورده بودن و همچنین بسته شدن به تخت خیلی منو یاد انرمال انداخت... رسما هرچی از عر بودنش بگم کم گفتم💘

    ۱ سال پیش
  • Ghost

    3

    whoaaaaaa, منظورم از دارک و ترسناک دقیقا همین بود، حالا باید ببینیم تا کجا پیش میرهه💀

    ۱ سال پیش
کپی شد!