پارت نود و سوم :
چشمانم دیدن او در این حالت را موقتا از من گرفت. اما وقتی دوباره به خودم آمدم، واقعیاتی از بدنم نمایان شد. یکی از نشانههای قلب شکسته بر پوست بازویم شکل گرفت.
پرچم راختن رفته را به یاد آوردی؟ موهایی از سرم
سفید شده بودند. احساس میکردم چشمانم میسوخت.
به آیریس که با نفرت به من نگاه میکرد، زل زدم و احساس حقارت و ناتوانی دلم را دربر گرفت. لبخند دیوانهواری بر لبانش نشسته بود،
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
سایا
1جز گفتن برگانم چیزی ندارم بگم
۶ ماه پیشسحر
1عالیعههههه
۷ ماه پیشایماه
3عالیهههه وایییییی اصلا توقع نداشتم اینطوری شه خیلی غیر منتظره یهو این اتفاقات فقط میتونم بگم فوق فوقققق العاده زیباا
۱۲ ماه پیشبوسه
3عالیه عالیه عالیه عالیه عاشق این نبرد و جنگ جدال بینشونم
۱ سال پیشرز آبی
2گریه کردن تنها کاریه که میتونم کنم. برم گریمو بکنم. 😭😭😭😭 هنوزم باورم نمیشه. این نبرد خیلی بی رحمانست، آیریس خیلی دیوونه و آکوا خیلی شکننده، ولی آکوا در نهایت شکنندگی غایت جرئتمندی رو داره به آکوا ایمان دارم و دلم میخواد آیریس رو بکشمممممم😊🔪🔪 من آرومم مشخصی نیست؟
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
1*رمان غیر قابل پیش بینی*و اینکه طبیعیه بعد از این همه عذاب آکوا بازم رو چشاش و موهاش کراش باشم در واقع کلا کراش باشم😂💔