پارت هشتاد و هشتم :

نفسم در سینه حبس شد، گویی کسی گلویم را می‌فشرد. قلبم دیوانه‌وار می‌کوبید و سرم گیج می‌رفت.

-آیریس!

صدایم در سکوت سوله پژواک یافت، صدایی که در ابتدا بلند و رسا بود، اما در انتها می‌لرزید و خفه می‌شد. به سمتش دویدم، انگار نیرویی نامرئی مرا به جلو می‌راند، نیرویی که ترکیبی از محبت، ترس، و امید بود. می‌خواستم لمسش کنم، نوازشش کنم، در آغوشش بگیرم و به او بگویم که چقدر ترسی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • پانیسا پ

    0

    یا بسم الله آیریس یهو چش شد بمیرم برا آکوا

    ۲ ماه پیش
  • Nina

    2

    وای آیریسسس این حجم از هات بودن رو از کجا میارییی😭

    ۴ ماه پیش
  • ترنم

    2

    اشکام آماده ریختن بودن که...واای چه جنتلمن!سلام دارلینگ!!

    ۵ ماه پیش
  • سایا

    2

    یا حضرت کراش! چه خفن! سلام دارلینگ!

    ۶ ماه پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣

    ۶ ماه پیش
  • سحر

    1

    ایجاان چه کراشیییی

    ۶ ماه پیش
  • کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان

    وایسا برم بخونم کجارو می‌گی😂😂

    ۶ ماه پیش
  • سحر

    1

    از اونجا به بعد که زنجیر دور دست آکوا حلقه زد و ظاهر آیریس و توصیف کردی کراش زدم 😭🤭

    ۶ ماه پیش
  • مارال

    5

    چیشد؟اولش فکرم این بود که شاید ایریس اسیب دیده ولی نه قلبم... وای خدااا مغرم الانه که بترکه

    ۱ سال پیش
  • رز آبی

    2

    خب اینترنتم تازه درست شد والان تونستم بخونم😔 من سکته کردم. جدی جدی دارم می میرم حس می کنم. اول که فکر کردم آیرس چیزیش شده آماده بودم گریه کنم و بعد خیلی غیر منتظره دیده این آیریسه که خطرناکه. یعنی فقط لون موقع که با زنجیر بسته شد میخواستم فریاد بزنم. و البته تو دلم هر چی فحش بلدم رو به آیریس دادم

    ۱ سال پیش
کپی شد!