پارت نود و ششم :
صدای مهیبِ شلیک، در سکوتِ آزمایشگاه طنینانداز شد. پسرک، با فریادی خاموش، به زمین افتاد. خون، چون رودی سرخ، بر زمین جاری شد و لباسهای کهنهاش را رنگین کرد.
شوک...
دنیا، ناگهان خاموش شد. تاریک شد. انگار که چشمهام، در حال بیرون زدن از حدقهشان بودند. نمیتوانستم باور کنم. نمیخواستم باور کنم.
پسرک...
پسرکی که با آن چشمان پر از ترسش، به من اعتماد کرده بود...
پسرکی که قو
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
سحر
1😯🫨🫨🫨🫨🤯 واکنش من
۷ ماه پیش
کالیستو آکوامارین | نویسنده رمان
😂😂😂😂😂
۷ ماه پیشپری
1شوکه کنندس هر پارتی که میگذره و میخونیمش هر کلمه و اتفاقاتی که میوفته درد اکوا موقع از دست رفتن پسر بچه و خراب شدن قولش خیلی خوب منتقل شد چیزی قابل پیش بینی نیست و این نقطه قوته
۱ سال پیشSeren
1واقعا زبانم قاصر شده... همه چیز هم غیر منتظره هست هم منتظره اصن من عر...
۱ سال پیشGhost
2تا اینجا همه چی خیلی شوم پیش رفته، و شکنجه هایی که آکوا شده تا الان... چجوری بگم، واقعا دارک و ترسناکه، اما خب لذتش هم به همینه، اونقدر پیش بره این اتفاقا اونقدر دارک تر و ترسناک تر بشه که ادم واقعا دهنش باز بمونه، اونموقع...خیخی
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
1وااای اینجا داره چه اتفاقاتی میفته..اکوا چطور تا الان تحمل کرده چقدرررر قوی!!