پارت دویست و چهل و دوم :

باید منتظر آنابت می‌ماند. آخرین بار توی جلسه دادگاه که با حضور رسانه‌ها برگزار شد او را دید؛ چشم‌هایش سرخ بود و لاغرتر شده بود. موقع خروج فریاد زد: «به زودی میام می‌بینمت»
از وابستگی‌اش خبر داشت و می‌دانست لاریسا هم هیچ‌وقت از احساس ایوان به خودش چیزی نمی‌گوید. بی‌گناه‌ترین فرد این داستان آنابت بود که به‌خاطر «عشق» قربانی می‌شد.
تایم هوا خوری که تمام شد، همه به بخش خودشان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️