پارت دویست و چهل و یک :

***

نگاهش را به سقف دوخت؛ از سلول انفرادی بهتر بود اما همه وسایلش در یک تخت خلاصه می‌شد.
پرستار هر روز می‌آمد و قرص‌ها را می‌آورد و تا زمانی که لیوان آب را کامل سر نمی‌کشید و دهانش را چک نمی‌کرد، نمی‌رفت. او این بازی‌ها را خوب یاد گرفته بود؛ می‌دانست قرص را کجا پنهان کند که دیده نشود.
هر بار هم پوزخندی می‌زد و آن را توی پایه‌های تخت پنهان می‌کرد تا وقتی برای نظافت اتاق

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • کژال

    0

    قلمتون عالیه👌❤️

    ۳ سال پیش
  • یلدا

    1

    نمی دونم چرا فکرم میره پیش لاریسا که ایوان را نجاتش بده . قلم عالی دارین و آدم را جذب رمانتون میکنید

    ۳ سال پیش
  • نفس

    0

    خیلیییی عالییی بود نمیدونم آخرش چی میشه😪ینی چند پارت مونده تا تموم شه؟

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️