لیست کلیه پارتهای رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) : پارت های 161 تا 180
تعداد کل پارت های منتشر شده : 310
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 161
*** سام# دست مخالف مریم و گرفتم و دو دور تو بغلم چرخید. فاصله زیاد بینمون و یه کوچولو کمتر کرد و نزدیک شد. پیست رقص و زوجهایی انگشتشمار پر کرده بود و فضای نیمهتاریک و عرفانی داشت بقیه رو هم به ملحق شدن به ما ترغیب میکرد. مریم با اشاره چشمیش به پاپیون مشکی یقه لباسم سرش و به گوشم نزدیک ک...
بروزرسانی در : ۶۸۲ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 162
آره قطعا تائیدش میکنم. یه ادم مارگزیده عین من دقیقا از همون موضوعی که قبلا دردش و تجربه کرده بیشتر از هرچیزی میترسه. ولی کاش میتونستم به خودم دروغ بگم... . کاش میتونستم متظاهرگون رفتار کنم. برای اولینبار تو عمرم آرزو کردم کاش میتونستم این خصلت و از متظاهرا داشته باشم. میتونستم به راحتی...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 163
خندم گرفت. راست میگه... . - بیخیال اهورا... این نگاهش با اون نگاه زمین تا آسمون فرق داره. - میتونم حس کنم دارن راجب ما دوتا باهم غیبت میکنن. اینکه مریم داره میخنده یعنی سام داره راجب ما حرف میزنه. - مگه خودمون راجب اونا حرف نمیزنیم؟ بزار راحت باشن. اهورا سری از تاسف تکون داد: - همه ات...
بروزرسانی در : ۶۷۷ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 164
با نگاه کوتاهی به جمع افرادی که تو سالن مشغول رقصیدن بودن برگشت طرفم: - احتمالا البرز منتظره کار من باهات تموم شه. - منظورت چیه؟ - پیشنهادی قبول نمیکنه. و مستقیم نگاه رضایتمندش اینجاست. میتونم حدس بزنم میخواد باهات برقصه. - البته... . - سام مشکلی نداره؟ - خب... راستش دقیق نمیدونم چرا و...
بروزرسانی در : ۶۷۵ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 165
- در و تخته باهم جورین! به هرحال... تبریک میگم بچه. وصلتتون رو. لبخند رضایتمندی لبامو در بر گرفت. خوشحال بودم... و میدونستم البرز از این خوشحالی من راضیه. - اینکه بعد شش سال آزگار میبینم لبخند میزنی و شدی همون رخشای شیطون مایه دلگرمیه. خیالم راحته. - همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. هر ل...
بروزرسانی در : ۶۷۳ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 166
دستش رو به زور پس زدم و نفسی تازه کردم. نگاه خندون البرز رفت رو دهنم. کف دستش و بالا آورد و زد زیر خنده. نگاهم به رد رژم که قشنگ قالب لبام کف دستش افتاده بود قفل شد. جیغ خفیفی زدم: - رژم و خراب کردی! سریع ازم فاصله گرفت: - صبر کن صبر کن... رژت پاک شده رخشا. پلک باریک کردم و حمله کردم طرف ال...
بروزرسانی در : ۶۷۲ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 167
- آره بابا... حق با توئه. نیل به خودش اومد و سریع از البرز فاصله گرفت. سرش و خم کرد و تند تند یه چیزایی به البرز گفت که از فاصله دور نتونستیم بشنویم. ولی خب میشد حدس زد معذرت خواهی و ابراز شرمندگیه. البرز هاج و واج دهن باز کرد و جوابش و ملایم داد. نیلم با همون چهره ترسیده و شرمگین لب گزید و...
بروزرسانی در : ۶۶۸ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 168
اهورا دستی به گردنش کشید: - هیچی. همون ندونی بهتره. مریم رژ و ازم برداشت: - بیا تمدیدش کنیم. اهورا اشاره کرد به سام: - یکم مردونه صحبت کنیم تا کار خانوما تموم میشه؟ نگاه مشکوکم چرخید رو اهورا. - داری آبجیمونو میبری عین یاشار یه اتمام حجتمون بشه. و خندید. مریم چونم و گرفت و سرم رو چرخوند: - تکون...
بروزرسانی در : ۶۶۷ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 169
دریا لحظهای با حس کشیدن توری بند دامن لباس شب خود از حرکت ایستاده و بازمیگردد. نگاه کنجکاو او به کفشهای براق ورنی مردیست که پا بر توری دامن او نهاده. - دریا؟ نگاه شوکه و تاحدودی ناباور دریا به برق چشمان فرید در فضای نیمهتاریک محوطه باغ تلاقی میکند: - فرید! دهان باز میکند تا چیزی بگوی...
بروزرسانی در : ۶۶۶ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 170
- گذشتهها گذشته. میفهمم. فشاری که اون موقع روت بود؛ قطعا سنگینتر از حدی بوده که به ظرفیت تحملت بخوره. اینکه اینشکلی سرحال و خوشحال میبینمت... خیلی مایه دلگرمیمه. - ممنون که درک میکنی دریا. - تبریک میگم. همه فکر کردن دوستت سرگرد نیکنام، آممم... سرگرد سابق، فوت شده بود. با شنیدن خبر زنده...
بروزرسانی در : ۶۶۲ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 171
سام# ایستادم کنار درخت بید ته باغ. اهورا و البرز نشستن رو صندلی. دست به سینه تکیمو دادم به تنه بید: - داماد و وسط جشن بلند کردی بردی باهاش اتمام حجت کنی. خب؟ اهورا رفت سر اصل مطلب: - مریم از رخشا مخفیش کرده. ولی... شرایط خاص خودش و داره. پلک باریک کردم. ادامه داد: - به محض تموم شدن ماموری...
بروزرسانی در : ۶۶۰ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 172
سکوت همچنان حاکم فضا بود. صدایی از هیچکدوممون در نمیاد. اهورا که دید وضعیت داره وخیم میشه نفسی از سر اضطراب کشید. *** هردو رو صندلی زیر بید نشستیم. نسیم خنکی داره با موهامون بازی میکنه. نه من چیزی میگم و نه اون. شاید... منتظریم دیگری شروع کنه. شاید حرفای زیادی رو نک زبونمون نگه داشتیم. ...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 173
مهسا: - عه عه کجا؟ تازه برگشتی مهمونا چشمشون به شماست. برگشتم به مهسا: - پس سرگرمشون کن. با پیچیدن ساعدم دور کمر و شکم رخشا گام تند کردم و ازشون فاصله گرفتیم. - صبر کن سام... من چطور سرگرم... صبر کن روانی مگه من دلقک سیرکم؟ با توئم! رخشا که خندش گرفته بود: - سام تو اونقدر برات مهم نیست که ...
بروزرسانی در : ۶۵۴ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 174
موزیک شوبرت قطع شد. بلافاصله بعد ترک فرانسوی “Love story” از Indila با هارمونی خاص اکومانندی پیچید تو سالن. ما که اومدیم وسط و شروع کردم. مریم و اهورا گوشهای منتظر مارو تماشا میکردن. پیست رقص کاملا خلوت شده بود. فقط من و رخشا بودیم. و جمعیت دوستا و نزدیکا... همگی مجذوب صحنه رقص ما بودن. دست...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 175
با رسیدن به اوجیترین قسمت موزیک سام سرعتش رو بیشتر کرد. گامی به عقب برداشت و با پیچیدن یکی از ساعداش دور شکمم از کمر بلندم کرد و من و به پهلوی خودش چسبوند و چرخید. باد موهامو به پرواز در آورد و لباس بلندمم انگار سومین تنی بود که تو این پیست با ما میرقصید. نگاهها همه و همه رو من و سام بو...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 176
چشم ازم برداشت و خندهرو سری از تاسف تکون داد: - جز بروبچ بقیه مهمونا رفتن؛ و خیلی ناگهانی عروس و دومادم همزمان وسط جشن غیبشون زده. یعنی میتونن کجا باشن؟ رفتن چیکار کنن؟ پس دستی کوبیدم تو شونش. زل زد تو جفت چشمام و از همون خندههای دلبرش تقدیمم کرد؛ خندم گرفت! داره کمکم شیطنتش گل میکنه. -...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 177
مریم و آوا با یه تمرکز خاص و ظرافت تمام درحال وصله کردن توری به موهام بودن. مهسا همینطوری فرت و فرت داشت به سام بد و بیراه میگفت: - خاک تو سر بیمغز من کنن چطور یه زمانی این پسره وحشی به چشام خفن بود فقط خدا میدونه! گول قیافش و خوردم گذاشتم باهات بپره رخشا وگرنه... . دریا دلخور سعی داشت مهسا ر...
بروزرسانی در : ۶۳۸ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 178
"فصل چهارم" " رستگاری، برای جمعی از آدمیان عادت، و برای جمع دیگر رویاست. مهلکه ارتباطات جمعی، تعیینکننده نقش هر مهره در بازیست. سرنوشت نیز پوچترین واژهایست که انسان ساخته و اگر ناخواسته درگیر این مهلکهی همگیر شوی، قایقی هستی که بی مقصد به دل اقیانوس افتاده و به چرخهی عذابی بی انتها گرفتار شد...
بروزرسانی در : ۶۳۴ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 179
تیربار تیلگان کدر چشمان تاریک سام از نیروگان برداشته شد. سپس به آرامی نرمی نگاه خود را تقدیم همسر ریزهمیزه خود ایستاده در کنار مایک میکند. او یقین دارد هیچگونه آسیبی رخشا را تهدید نخواهد کرد. چرا که اینبار کنترل شرایط را به دست دارد. حتی اگر قرار بود تکتک افراد عملیات را قربانی کند؛ اجازه...
بروزرسانی در : ۶۳۴ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 180
سام چندتارموی سمج افتاده بر چهره رخشا را به لطافت از گونه او نوازشگون کنار زده. دست خود را بالا آورد و مابین فاصله چهرهاشان متوقف میکند. رخشا عمق خیرگی تیلگان خود را از دو مردمک سام گرفته و به دست پوشیده با دستککش عرقگیر مشکیفامش داده. محکم دست سام را گرفته. - خودت بهتر میدونی چه کارا...
بروزرسانی در : ۶۳۲ روز پیش