لیست کلیه پارتهای رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 310
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 1
هیچگونه محدودیت سنی دراین جلد وجود ندارد! نقلقولی از نویسنده: قطعا کسانی که این فایل و باز کردن همون افرادی هستن که به دلیل علاقهاشون به موضوعات رازآلود و کلیدی، جلد یکم مانکن نابودگر یعنی اولین رمان بنده رو مطالعه کردن. جا داره تبریکی به این افراد بگم؛ بعضیاشون تونستن مرحله تبدیل شدن به ...
بروزرسانی در : ۱۲۱۱ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 2
زمزمه کردم: - ببخش عزیزم؛ میدونی که چقدر درگیر تیم جستوجوام تا من نباشم کاری از پیش نمیبرن. مهسا با همون چهره نگران سری تکون داد و به تقلید بازهم لبخند زد. تو این شرایط لبخند زدن کمترین کاریه که میتونیم واسه دلداری دادن بهم بکنیم. - نزار هزارجور فکر و خیال تو سرم بره بیاد که ممکنه ع...
بروزرسانی در : ۱۲۱۰ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 3
آوا با سینی محتویات فنجونهای قهوه رسید. قهوهها رو گذاشت و نشست. محمد نفسی گرفت: - جمعه شب همین هفته میرم دیدن فرید. بعد فوت آقا فربد خیلی منزوی شده. از یه طرفم که قضیه سام داره دیوونش میکنه. لب زدم: - باهات میام. مردد پرسیدم: - سعید کجاست؟ -حالش چندان تعریفی نیست. بعید میدونم...
بروزرسانی در : ۱۲۰۹ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 4
- آره امروز دادگاه داریم. آخرین جلسهاس. - موفق باشین. دستی به شونم زد. با دیدن رخشا تو اون کت رسمی حاضر و آماده با کیف تو دستش از جام بلند شدم. قیافه بیروحش قلب و میشکست. - سلام؛ آمادهام میتونیم بریم. نگاه همه بیاستثنا روی اون بود. سه ساله که به عنوان یه وکیل تو یه شرکت حقوقی کار...
بروزرسانی در : ۱۲۰۴ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 5
البرز رخشا رو دوست داره. اما رخشا ازش خواسته اجازه نده روابط دوستانشون پیشرفت کنه. اگرنه مجبور به قطعش میشه. البرزم از رخشا خواسته تا اجازه بده مثل یه دوست کنارش بمونه. روابط اونا بعد این قضیه بهتر شده. گویا البرز سر حرفش هست ولی من از این وضعیت راضی نیستم. کاش رخشا فکر سام و از سرش بیرون ک...
بروزرسانی در : ۱۲۰۳ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 6
وکیل مدافع با همون چشمای بهتزده ایستاد و بلند گفت: - اعتراض دارم. حضور شاهد و رد میکنم. قاضی اخم در هم کشید: - شما از قبل حضور شاهد و پذیرفتید. بنشینید و سکوت کنید. ایستادم و قدم از قدم برداشتم. - جناب قاضی اگر که تائید کنید بنده سوالاتی رو در محضر شما از شاهد بپرسم. قاضی: - بسیارخب؛ ابت...
بروزرسانی در : ۱۲۰۲ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 7
پنج ساله که حرفای اون رو راجع به متظاهرا شنیدم و تو این مدت با تمام وجود به حرفاش رسیدم. همه تظاهر میکنن. همه دروغ میگن. همه منفعتطلبن. اینجا همه خطاکارن! هیچکس محض رضای خدا کاری نمیکنه. اون میخواست من متوجه نشم. میخواست من همینطوری ناآگاه بمونم و در عوض از روحیم محافظت کنه. حق با مهسا بو...
بروزرسانی در : ۱۱۹۷ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 8
کتمو در آوردم و یه بلوز پاییزه از تو کمد بیرون کشیدم. اومدم کمد و ببندم... که یه لحظه تکه شاخهای گوشه کمد تو لیوان استوانهای نظرمو جلب کردم. زل زدم بهش. این شاخه رو من از یه درخت برداشتم. دردمند دست بردم و اون رو چنگ زدم. فقط با حس لمس کردنش موجی عظیم از دلتنگیای طاقتفرسا قلبم رو تیربارون کرد...
بروزرسانی در : ۱۱۹۶ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 9
این چهره معصوم و خاصی که هربار میبینمش حس میکنم خلأ میشه. یه خلأ تاریک تو قلبم. بیاراده انگشتم رفت طرف چهرش. چشماشو لمس کردم. قلبم باز شروع کرد به دیوونهبازی. چرا با دیدن این تصویر این بلا سرم میاد؟ تو کی هستی لعنتی؟ چه ربطی به من داری؟ در اتاق کوبیده شد و بلافاصله صدای شهاب: - دارم می...
بروزرسانی در : ۱۱۹۵ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 10
به قیافه دوستداشتنی تصویر خیره شدم. همون دختر ناشناس. معلوم نیست کی برگردیم رامسر. دوربین موبایل و گرفتم جلوی تصویر و یه عکس از گردن به بالا از روی پرتره گرفتم. ممکنه بعدا مجبور بشم عکس این دختر و به شهاب نشون بدم. هیچ دوست ندارم بالاتنه نیمهبرهنهاشو با اون تاپ حلقهآستین نازک ببینه. آخرین نگا...
بروزرسانی در : ۱۱۹۰ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 11
" دستم رفت تا خودکشی کنم ولی مهسا نذاشت. میخوام بیام پیشت. ولی چرا نمیذارن؟ میخوام بیام و با تو باشم. میخوام مثل تو بمیرم تا حداقل اونور داشته باشمت. " " شیشه ادکلنت تموم شده. امشب چطور بخوابم؟ " تا زمانی که قطرهاشکی رو تاچ موبایل نریخته بود متوجه نشدم چطور ریختن. انگشتام رفتن واسه ت...
بروزرسانی در : ۱۱۸۹ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 12
اومد جلو و در کمال شعف و شادمانی دستای آوا رو گرفت: - بیا تو عزیزم چرا سرپایی؟ بیا بشین بگم سوگل برات... نعیمهخانم سوگل کو؟ سوگل؟ سوگل دختر نعیمهخانم بدو بدو سر رسید. تا من و دید لبخندی زد: - خوش اومدید آقا محمد صفا آوردین. سری تکون دادم: - خوبی سوگلجان؟ - به خوبیتون آقا. آوا رو که دید...
بروزرسانی در : ۱۱۸۸ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 13
اون به دلایلی نمیتونه سام رو بکشه. با مرگ سام... رامین فرصتش واسه پیدا کردن تنها آتوی تو زندگیش رو از دست میده. منو کشید وسط کثافتبازیاش. بهش گفتم نمیتونم چیزی رو که میخواد براش پیدا کنم. بازم سوءاستفاده کرد. باید بره پیش خداش دعا کنه سام واقعأ نمرده باشه وگرنه... تحت هرشرایطی شده فایل...
بروزرسانی در : ۱۱۸۳ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 14
زیرلب گفتم: - حق داری؛ پنجسال گذشته! به هرحال من دارم میرم. تو هم برو خونه. امروز نمیتونیم حرکتی بزنیم. پرونده رو از رو میز چنگ زد: - بارون واسه کار بدبیاری آورده؛ ولی به نظرم واسه تجدید دیدار پنج سالهای تو کافه جالبه! فنجون قهوه رو از رو میز چوبی برداشت: - شنیدم آدما درست دوروز قبل مرگش...
بروزرسانی در : ۱۱۸۲ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 15
- مرض. عقل تو سرجاشه که من با آسیب سرم عقلم سرجاش باشه؟ بازم خندید. تو موبایل چیزی رو سرچ کرد. موبایل و گرفت طرفم: - بیا خودت ببین. با دیدن تصویر مردی که باهام مو نمیزنه موبایل و گرفتم. پوزخند روی لبای این مرد تا به حدی تمسخرآمیز بود که ناخداگاه آدم بهش برمیخورد. مرد توی تصویر رو کرد به...
بروزرسانی در : ۱۱۸۱ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 16
- فعلا بیشتر داره اذیت میشه. سام انصاف داشته باش من... . با باز شدن مجدد در اتاق جفتمون خفه شدیم و برگشتیم سمت در. شبنم نگاه عصبیشو اول روی داداشش و بعد سمت من سوق داد: - خیلیخب متوجه شدم آقایون؛ لزومی نداره در و همسایههارو خبر کنین. شهاب از رو تخت پرید: - بزار توضیح بدم. سام افتاد دنبالم...
بروزرسانی در : ۱۱۷۹ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 17
- مگه من ناجی مردمم؟ فکر کردی قضیه مرد عنکبوتی و بتمنه که عین قهرمانا برم به جنگ آدم بده؟ سی و چهارسالته شهاب بیدار شو. شهاب اومد طرفم و انگشت سبابهاشو تهدیدوار گرفت سمتم: - نه آقای نیکنام تو باید بیدار شی. خوب گوش کن ببین چی میگم بهت... باعث و بانی تصادف پنج سال پیشت که مسبب شد نتونی تنها خاطر...
بروزرسانی در : ۱۱۷۸ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 18
شهاب از یه هفته و خوردهای قبل شروع کرده به عملی کردن پلن نزدیکی به آرمان و محمد. از اونور شبنم داره با بقیشون طرح نزدیکی میریزه. ولی من حس خوبی به این قضیه ندارم. چی باعث شده تو گذشته مردی بوده باشم که نبودش بانی عوض شدن اطرافیانش بشه؟ چرا انقدر از من هیولا ساختن؟ چرا بیمروت و بیعاطفه ...
بروزرسانی در : ۱۱۷۷ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 19
پسری کنارش بود. چشم چرخوندم... یه مرد بور با لبخندی بیصدا داشت با من صحبت میکرد. یه دختر با چهرهای محو نزدیک شد و اون مرد و با خودش برد. با مشتهای گره شده از جام بلند شدم و روبهروی اونا ایستادم. حرکت کردم. یه فضای تاریک و همون دختر محو. داشتیم بحث میکردیم. صدایی: " دوستش داری؟ " صحنه عین ج...
بروزرسانی در : ۱۱۷۶ روز پیش
-
رمان زاموفیلیا (جلد دوم مانکن نابودگر) - پارت 20
به دختر کنار محمد اشاره کرد: - اون دختر اسمش آواست. دوست محمده. ولی به گفته مهسا اینا همه حس میکنن محمد بهش علاقه داره. پسری بور با چشمای خاکستری و قد بلند از در بزرگ ساختمان خارج شد و کنار ماشین ایستاد. مشغول چک کردن موبایل شد. شبنم: - آها... اینی که الان اومد بیرونم اسمش یاشاره. پسرخاله ...
بروزرسانی در : ۱۱۷۵ روز پیش