پارت هفتاد و ششم :
شیدا وسط اتاق، روی قالیچهی کرمی رنگ، دمر دراز کشیده بود و روی یک برگه را با مداد سیاه نقاشیهای در هم میکشید و خط خطی میکرد. آهنگی توی گوشش خوانده میشد و گوشهی برگه با خط خوشی نوشت:
- خوشبختیت آرزومه، حتی با من نباشی....
تقهای به در اتاق خورد و صدای مصطفی به گوشش رسید.
- شیدا خانوم، خانوم خانوما... اجازه هست بیام داخل؟
لبخند روی لبش نشست. مصطفی را از وقتی شناخته بود،
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
..
8چقدر قشنگ مصطفی با حرف هاش تونست شیدا رو اروم کنه امیدوارم بتونه کمک شیوا هم بکنه که بتونه کمی با فرهاد ارتباط پیدا کنه و بتونه درس مثل شیدا با پدرش راحت باشه .
۴ سال پیشدخترای من
12عالی بود چ دل پر دردی داشت شیدا 😔 چ خوب مصطفی یکاری کرد که باهاش درد و دل کنه 🙏
۴ سال پیشزهراقنبری
6سلام لذت بردم قلمت پایدار فقط یه نکته هست فراز وفرودهای داستانت بعضی وقتها باهم نمیخونه که خیلی نامحسوس هست اما ضربه میزنه درطولانی مدت به رمانت بازم ممنون خیلی خوب مینویسی
۴ سال پیشSaghar
25من اون شیدایی رو میخام که همه از دستش عاصی بودن، ن این شیدای افسرده:)))
۴ سال پیشاینم مثل باباش والا
34والا اینم مثل باباش زود عاشق شده باید از سرنوشت باباش عبرت عبرت بگیره به نطرمن شیوا وامیرعلی به هم میان شیدا وسعید هم به هم
۴ سال پیشمارال
26حرف های مصطفی راجب شیوا و فرهاد خیلی حق بود... چه خوب جواب شیدارو داد و گفت که شیوا حق داره کاش زودتر یکی این حرفارو به شیدا میزد تا کمتر خواهرشو قضاوت کنه و خودشو دختر خوب و نمونه فرهاد بدونه
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0سلام رمان بسیارخوب وقشنگی بودادامشوزودبزارید