لیست کلیه پارتهای رمان تو که مرده بودی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 29
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 1
فصل اول: او که باید مرده میبود سالن کنفرانس بوی کاغذهای تازه چاپشده و عطرهای رسمی میداد؛ بویی که همیشه برای من یادآور نظم بود، نه یاداور طراوت و زندگی. روی صندلیهای ردیفشده نشسته بودم، میان آدمهایی که هرکدام عنوانی پشت اسمشان داشتند: دکتر، استاد، پژوهشگر، مهندس. اما من فقط یک چیز بودم—پر...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 2
صدای تشویق سالن بلند شد. آدمها یکییکی شروع کردند به بلند شدن، حرف زدن، جمع کردن برگهها و نگاه انداختن به گوشیهایشان طوری کهد انگار هیچ اتفاق غیرعادیای نیفتاده بود. اما برای من، دنیا هنوز همانجا متوقف مانده بود.دنیا روی همان لحظه و روی همان نگاه قفل شده بود. نفسم سنگین شده بود. حس میکرد...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 3
وقتی از سالن بیرون آمدم، هنوز صدای کیان داخل سرم میپیچید. آدمها در راهروهای بزرگ مرکز همایش رفتوآمد میکردند؛ بعضیها درباره ارائهها بحث میکردند، بعضی با عجله سمت آسانسورها میرفتند و بعضی کنار پنجرههای بلند ایستاده بودند و از منظره شب استانبول عکس میگرفتند. همهچیز عادی بود. بیش از حد عاد...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 4
برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم. نه چون جوابی نداشتم و نه چون سوالی نداشتم…چون ذهنم هنوز قبول نکرده بود که این لحظه واقعیست. آدمی که هفت سال با خاطره مرگش زندگی کرده بودم، حالا رو به رویم ایستاده بود و با لحنی رسمی از من میپرسید چیزی لازم دارم یا نه. انگار غریبه باشم. انگار تمام آن گذشته فقط ...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 5
خواب به چشمم نمیآمد. هر بار که پلک میبستم، صورتش دوباره مقابلم ظاهر میشد؛ همان نگاه سرد، همان مکثهای کوتاه، همان صدایی که سعی میکرد غریبه باشد ونمیتوانست. روی تخت هتل نشسته بودم و نور زرد چراغ کنار تخت روی دیوار افتاده بود. ساعت از دو شب گذشته بود، اما ذهنم هنوز در همان لابی گیر کرده بود. ...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 6
هوای خیابان سنگین شده بود. نه بهخاطر سرما.بهخاطر حسی که آرامآرام زیر پوست آدم میخزد و میگوید چیزی درست نیست. همانجا ایستاده بودم؛ چند قدم دورتر از کیان، با قلبی که بیوقفه میکوبید و مرد غریبهای که تازه از ماشین پیاده شده بود. نگاهش را دوست نداشتم. از آن نگاههایی بود که آدم را بررسی می...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 7
صبح، شهر انگار هیچ چیز از شب قبل به خاطر نداشت. نور آفتاب از شیشههای بلند رستوران هتل داخل میریخت، صدای برخورد قاشق و فنجانها در فضا میپیچید و آدمها با لباسهای رسمی و لبخندهای معمولی درباره برنامههای کنفرانس حرف میزدند. همهچیز طبیعی بود. فقط من نبودم.فنجان قهوه مقابلم سرد شده بود و من ب...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 8
تا عصر سعی کردم خودم را در برنامههای کنفرانس غرق کنم. جلسه پشت جلسه. بازدید پشت بازدید بسیار خسته کننده بود. لبخندهای رسمی، حرفهای علمی، عکسهای دستهجمعی. اما ذهنم مدام جای دیگری میرفت. روی نگاه کوتاه کیان در راهرو. روی جمله آن مرد. روی این حقیقت عجیب که همه انگار چیزی میدانستند که من نمید...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 9
نور صفحه لپتاپ تنها روشنایی اتاق بود. ساعت از دو گذشته بود و شهر پشت پنجره هنوز بیدار به نظر میرسید، اما من ساعتها بود که از زمان جدا شده بودم. خبرها یکییکی روی صفحه باز میشدند؛ آرشیوهای قدیمی، گزارشهای کوتاه، تیترهایی که سالها پیش خوانده بودم و بعد برای زنده ماندن، مجبور شده بودم فرامو...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 10
چند ثانیه همانجا پشت در ایستادم. به راهروی خالی خیره شدم.به جایی که چند لحظه قبل کیان آنجا بو یا فکر میکردم بود. ضربان قلبم هنوز آرام نشده بود. انگار تمام هتل ناگهان شکل دیگری پیدا کرده باشد؛ دیوارها نزدیکتر، سکوت سنگینتر، و هر سایهای مشکوکتر از قبل. آرام در را بستم و قفلش کردم. بعد یکیی...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 11
صبح بعد، باران ریزی روی شیشههای اتوبوس مینشست و شهر را خاکستریتر از همیشه نشان میداد. راهنمای ترک کنفرانس با هیجان درباره مقصد امروز توضیح میداد؛ مرکز درمانی قدیمیای در حاشیه استانبول که سالها پیش بازسازی شده و حالا بهعنوان نمونهای از تلفیق معماری سنتی و درمان مدرن شناخته میشد.همه جز م...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 12
صدای قدمها آرامآرام دور شد. اما کیان هنوز تکان نمیخورد. دستم میان انگشتهایش مانده بود و گرمای دستش، با تمام سالهایی که گذشته بود، هنوز همان حس آشنا را داشت؛ همان حسی که آدم را هم آرام میکند، هم میترساند. اما چه فایده!نفسم را آهسته بیرون دادم. کیان بالاخره خیلی آرام سرش را کمی خم کرد، انگ...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 13
کیان بیآنکه دستم را رها کند، مرا از راهروی نیمهتاریک عبور داد.قدمهایش سریع بود؛ سریعتر از همیشه، طوری که مجبور بودم تقریباً همپایش حرکت کنم. صدای گروههای بازدیدکننده از بخشهای دیگر ساختمان میآمد، اما ما از راهروهای خلوتتر رد میشدیم؛ مسیرهایی که انگار فقط خودش بلد بود. نفسم هنوز نامنظم...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 14
در ماشین را آرام بستم.صدای بسته شدنش وسط باران گم شد.چند ثانیه همانجا ایستادم؛ زیر نور زرد کمرنگ ورودی هتل، با دستی که هنوز روی دستگیره مانده بود و ذهنی که انگار جا مانده بود. داخل همان ماشین جا مانده بوذ . کیان حرکت نکرد. از پشت شیشه خیس فقط نیمرخش دیده میشد؛ تار، دور، و غریبهتر از چیزی که...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 15
چند ثانیه فقط به جمله روی آینه خیره ماندم. «برگرد ایران.» کلمات کوتاه بودند، اما سنگینیشان انگار تمام اتاق را پر کرده بود.نفسم آرام بالا میآمد و پایین میرفت، اما قلبم هنوز نامنظم میزد. چه کسی وارد اتاق شده بود؟ چطور؟و مهمتر از همه… چرا؟ صدای باز شدن ناگهانی در اتاق باعث شد از جا بپرم.سری...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 16
صبح روز بعد، با صدای ویبره پشتسرهم گوشی از خواب پریدم. چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجا هستم. نور خاکستری صبح از لای پردهها داخل اتاق افتاده بود و رد باران شب قبل هنوز روی شیشهها مانده بود. پلکهایم سنگین بود.انگار تمام شب را بیدار مانده باشم و شاید واقعاً همینطور بود. چون هر بار چشمهایم بس...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 17
صدای تشویقها هنوز داخل سالن جریان داشت، اما برای من همهچیز دور شده بود. انگار صداها از پشت دیوار میآمدند.چند نفر نزدیکم شدند. یکی از استادهای خارجی با لبخند چیزی گفت که نصفش را نفهمیدم.فقط سر تکان دادم. یکی دیگر درباره مقاله پرسید.یک نفر گفت ارائهات عالی بود. سارا با ذوق بغلم کرد و گفت: ـ د...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 18
شب، استانبول از روی آب شکل دیگری داشت. نورهای زرد و سفید شهر روی موجهای آرام بسفر کش میآمدند و موسیقی ملایمی که داخل کشتی پخش میشد، همهچیز را شبیه صحنهای دور و خوابآلود کرده بود. سارا از همان لحظهای که سوار کشتی شده بود، هیجانزده این طرف و آن طرف میرفت. ـ «قسم میخورم اگه امشب عکس خوب...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 19
سارا عملاً اجازه نداد حتی یک دقیقه گوشهای تنها بمانم. سارا دستم را گرفت و وسط جمعیت کشید. ـ امشب حق نداری بری تو فاز غمگینِ هنری، فهمیدی؟ خنده کوتاهی کردم. ـ فاز غمگین هنری دیگه چیه؟ ـ همینی که الان داری. فقط مونده بری لبه کشتی وایسی و به افق خیره شی. اخم نمایشی کردم. ـ خیلی حرف میزنی. ـ...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان تو که مرده بودی - پارت 20
بازار بزرگ استانبول دقیقاً همانطور بود که همه تعریفش را کرده بودند. بازاری شلوغ، پرنور و زنده که جان میداد برای خرید کردن. از همان لحظهای که وارد راهروهای قدیمی و سقفدارش شدیم، صداها از هر طرف روی سر آدم میریختند. فروشندههایی که با چند زبان مختلف مشتری صدا میزدند، بوی ادویه و قهوه ترک که ...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
- 1
- 2
