پارت سوم :

وقتی از سالن بیرون آمدم، هنوز صدای کیان داخل سرم می‌پیچید.
آدم‌ها در راهروهای بزرگ مرکز همایش رفت‌وآمد می‌کردند؛ بعضی‌ها درباره ارائه‌ها بحث می‌کردند، بعضی با عجله سمت آسانسورها می‌رفتند و بعضی کنار پنجره‌های بلند ایستاده بودند و از منظره شب استانبول عکس می‌گرفتند.
همه‌چیز عادی بود.
بیش از حد عادی.
و همین دیوانه‌کننده بود.
مهتاب کنارم رسید و لیوان قهوه‌ای سمتم گرفت.
ـ «رنگت پریده.»
بدون اینکه نگاهش کنم، لیوان را گرفتم.
دستم هنوز سرد بود.
ـ «خوبم.»
مهتاب پوزخند کوتاهی زد.
ـ «این قیافه‌ی آدم خوب نیست.»
جوابی ندادم.
چون اگر دهان باز می‌کردم، احتمال داشت تمام آن چیزی که با زور نگه داشته بودم بیرون بریزد.
نگاهم ناخودآگاه به انتهای راهرو رفت.
کیان هنوز آنجا بود.
چند نفر دورش جمع شده بودند. مردی خارجی چیزی روی تبلتش نشان می‌داد و کیان با همان آرامش همیشگی سر تکان می‌داد.
انگار نه انگار که هفت سال پیش مرده باشد.
نفسم سنگین شد.
مهتاب نگاه مرا دنبال کرد و آهسته گفت:
ـ «همون سخنرانهه؟»
خیلی آرام سر تکان دادم.
ـ «معروفه ظاهراً.»
بعد جرعه‌ای از قهوه‌اش خورد و ادامه داد:
ـ «اسمش چی بود؟ کیان…؟»
قلبم فشرده شد.
ـ «راد.»
کلمه بی‌اختیار از دهانم بیرون آمد.
مهتاب ابرو بالا انداخت.
ـ «نه فکر کنم تو بروشور یه چیز دیگه نوشته بود.»
سرم آرام سمتش چرخید.
ـ «چی؟»
ـ «کیان آرتین… یا همچین چیزی.»
برای چند ثانیه صداها دور شدند.
کیان آرتین.
اسم غریبه بود.
مثل لباسی که اندازه تنش نباشد.
اما مردی که آن طرف راهرو ایستاده بود، غریبه نبود.
من تک‌تک حالت‌های صورتش را می‌شناختم.
مهتاب چیزی گفت، اما نشنیدم.
تمام ذهنم گیر کرده بود روی همان اسم.
چرا باید اسمش را عوض کند؟
مگر آدم‌ها بعد از مرگشان اسم جدید می‌گیرند؟
ناگهان کیان سرش را بالا آورد.
و مستقیم به من نگاه کرد.
این‌بار کوتاه نبود.
چند ثانیه کامل.
بدون لبخند.
بدون تعجب.
فقط نگاه.
احساس کردم قلبم دوباره همان ضربه سنگین را خورد.
او مرا می‌شناخت.
مطمئن بودم.
هیچ آدم غریبه‌ای آن‌طور نگاه نمی‌کند.
مهتاب آرام گفت:
ـ «می‌شناسیش؟»
لب‌هایم خشک شد.
باید می‌گفتم نه.
باید همه‌چیز را عادی نگه می‌داشتم.
اما قبل از اینکه جواب بدهم، یکی از برگزارکننده‌ها سمت ما آمد.
ـ «خانم دکتر نادری؟»
برگشتم.
ـ «بله؟»
ـ «جلسه‌ی فردا یک ساعت جابه‌جا شده. لطفاً به تیمتون هم اطلاع بدین.»
سر تکان دادم، اما تمرکزم هنوز جای دیگری بود.
وقتی دوباره به انتهای راهرو نگاه کردم، کیان دیگر آنجا نبود.
نفسم بند آمد.
بی‌اختیار چند قدم جلو رفتم.
جمعیت را نگاه کردم.
راهرو سمت چپ.
آسانسورها.
لابی.
هیچ‌جا نبود.
انگار در چند ثانیه محو شده باشد.
مهتاب با تعجب نگاهم کرد.
ـ «ستاره؟»
برای اولین بار اسمم را شنیدم، بدون اینکه واقعاً متوجهش شوم.
فقط یک فکر داخل ذهنم می‌چرخید:
نذار بره.
قهوه را روی میز کنار دیوار گذاشتم و تقریباً بدون فکر از میان جمعیت رد شدم.
صدای مهتاب پشت سرم آمد:
ـ «کجا میری؟»
جواب ندادم.
ضربان قلبم تند شده بود.
به لابی رسیدم.
درهای شیشه‌ای اتوماتیک باز و بسته می‌شدند و هوای خنک شب داخل می‌آمد.
چند نفر بیرون ایستاده بودند، بعضی سیگار می‌کشیدند، بعضی تاکسی صدا می‌کردند.
اما او آنجا هم نبود.
نفس عمیقی کشیدم و دستم را روی پیشانی‌ام گذاشتم.
«داری دیوونه میشی…»
شاید حق با همه بود.
شاید مغزم هنوز نتوانسته بود مرگش را قبول کند.
شاید این فقط شباهتی احمقانه بود که من تبدیلش کرده بودم به معجزه.
اما نه.
نه، لعنتی.
من کیان را می‌شناختم.
حتی اگر تمام دنیا چیز دیگری می‌گفت.
صدای باز شدن در آسانسور باعث شد برگردم.
چند نفر بیرون آمدند.
و بعد…
او.
همان کت تیره.
همان نگاه آرام.
قدم‌هایش لحظه‌ای متوقف شد وقتی مرا دید.
خیلی کوتاه.
اما نه آن‌قدر کوتاه که نبینمش.
نفسم در سینه گیر کرد.
این فاصله، نزدیک‌تر از آن بود که بتوانم فرار کنم.
یا وانمود کنم اشتباه دیده‌ام.
کیان چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ «شما… چیزی لازم داشتید؟»
و دنیا برای بار دوم فرو ریخت.
نه چون صدایش غریبه بود.
چون نبود.
چون دقیقاً صدای مردی بود که زمانی تمام زندگی من بود…
و حالا داشت طوری نگاهم می‌کرد انگار هرگز مرا ندیده است.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    سلام عالی و جذاب و مرموز هست

    ۲ روز پیش
  • محبوبه لطیفی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم که همراه منین موصوعی کاملا بکر داریم و بسیار جذاب و یه‌کیان مرموز. نوش نگاهت عزیزم

    ۲ روز پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!