تو که مرده بودی به قلم محبوبه لطیفی
پارت سیزده :
کیان بیآنکه دستم را رها کند، مرا از راهروی نیمهتاریک عبور داد.
قدمهایش سریع بود؛ سریعتر از همیشه، طوری که مجبور بودم تقریباً همپایش حرکت کنم.
صدای گروههای بازدیدکننده از بخشهای دیگر ساختمان میآمد، اما ما از راهروهای خلوتتر رد میشدیم؛ مسیرهایی که انگار فقط خودش بلد بود.
نفسم هنوز نامنظم بود.
نه فقط بهخاطر نزدیکی چند دقیقه قبل.
بهخ
لطفا صبر کنید...