تو که مرده بودی به قلم محبوبه لطیفی
پارت دوازده :
صدای قدمها آرامآرام دور شد.
اما کیان هنوز تکان نمیخورد.
دستم میان انگشتهایش مانده بود و گرمای دستش، با تمام سالهایی که گذشته بود، هنوز همان حس آشنا را داشت؛ همان حسی که آدم را هم آرام میکند، هم میترساند.
نفسم را آهسته بیرون دادم.
کیان بالاخره خیلی آرام سرش را کمی خم کرد، انگار مطمئن میشد صداها کاملاً دور شدهاند.
بعد دستم را رها کرد.
لطفا صبر کنید...