پارت دوازده :

صدای قدم‌ها آرام‌آرام دور شد. اما کیان هنوز تکان نمی‌خورد.

دستم میان انگشت‌هایش مانده بود و گرمای دستش، با تمام سال‌هایی که گذشته بود، هنوز همان حس آشنا را داشت؛ همان حسی که آدم را هم آرام می‌کند، هم می‌ترساند. اما چه فایده!نفسم را آهسته بیرون دادم.

کیان بالاخره خیلی آرام سرش را کمی خم کرد، انگار مطمئن می‌شد که صداها کاملاً دور شده‌اند. اندکی بعد دستم را رها کرد.حرکت ک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!