پارت شانزده :
فصل هفتم
کامران تازه قدم به دهلیز گذاشته بود که حس کرد حرکتی ناگهانی در کار است؛ نوری که انگار تکهتکه شده بود دوروبر را روشن کرد و بوی خوشی در هوا پیچید. کامران عمداً آهسته راه رفت، چون میدانست شکارچیاش نمیتواند در برابر چنین طعمهی آسانی تاب بیاورد.
همانجا بود که از دامنش لرزهای گذشت.
کامران بهموقع دست مادرش را گرفت؛ مادر مشتش را گره کرده بود و خنجر
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
