پارت شانزده :
فصل هفتم
کامران تازه پا گذاشته بود تو دهلیز که حس کرد یه حرکت ناگهانی تو کاره؛ یه نوری که انگار تیکهتیکه شده بود دور و بر رو روشن کرد و یه بوی خوش تو هوا پیچید. کامران عمداً آروم راه رفت، چون میدونست شکارچیش نمیتونه در برابر همچین طعمهی آسونی طاقت بیاره.
همونجا بود که از دامنش یه لرزهای گذشت.
کامران به موقع دست مادرش رو گرفت؛ مادر مشتش رو گره کرده بود و خ
لطفا صبر کنید...
