پارت چهارده :

هازان سریع دستمال سفید را توی جیبش چپاند. «چیزی هست که باید نگاهش کنم، قربان؟»
«خون.»
با قیافه گیج هازان، شاهزاده ادامه داد: «مال دختر خدمتکار بود که گردنش تقریباً با ضربه پسر فشت شکست. فکر کنم جن باشه.»
حالا هازان قیافه‌اش در هم رفت. «می‌فهمم.»
«فکر نکنم واقعاً بفهمی.»
«منو ببخشید، قربان، ولی خون اون به چه درد ما می‌خوره؟ همونطور که می‌دونید، طبق قرارداد، جن‌ها حق –»

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!