پارت سوم :
فصل دوم
به محض اینکه درِ کمدش را باز کرد، آن را حس کرد؛ انگار که دستهایش را داخل آستین یک پالتوی زمستانی فرو کرده باشد. مکث کرد، قلبش تند میزد و همانجا دم در ایستاد.
با خودش گفت: «احمقانه س.»
سرش را تکان داد تا فکرش را جمع و جور کند. داشت خیالبافی میکرد؛ اصلاً هم عجیب نبود، چون واقعاً به خواب نیاز داشت. بعد از تمیز کردن اجاق گاز، مجبور شده بود دستها و صورت دوده گرفتهاش را هم بشوید و این کارها بیشتر از چیزی که فکر میکرد طول کشید. ذهنش خسته بود و نمیتوانست درست روی افکارش کنترل داشته باشد.
آهی کشید و یک قدم در تاریکی اتاق گذاشت و کورمالکورمال دنبال کبریت و شمعی گشت که همیشه کنار در نگه میداشت. خانم امینه اجازه نداده بود آلیزه شمع اضافهای برای شب داشته باشد، چون نه این کار را درست میدانست و نه فکر میکرد که ممکنه دخترک بعد از خاموش شدن چراغهای گاز، باز هم مشغول کار باشد. اما این بیخیالیِ مدیر خانه، واقعیت را عوض نمیکرد: در این اتاقکِ بالا در یک عمارت بزرگ، نور اصلاً به اینجا نمیرسید. به جز نور کمِ ماه که گاهی از پنجرهی راهرو میتابید، زیرشیروانی در شب کاملاً سیاه و تاریک بود.
اگر نور ماه نبود، آلیزه ممکن بود راه کمدش را گم کند؛ چون او از تاریکیِ مطلق وحشت داشت؛ ترسی که آنقدر عمیق بود که ترجیح میداد در تاریکی بمیرد تا اینکه با آن روبرو شود.
بالاخره شمع را پیدا کرد، کبریت را کشید و شعلهی کوچک و گرمی روشن شد. برای اولین بار در آن روز، آلیزه آرام شد.
در را پشت سرش بست و وارد اتاق کوچکش شد که فقط یک تخت در آن جا داشت.
با اینکه اتاق کوچک بود، اما عاشقش بود.
او آن کمد کثیف را آنقدر شست که انگشتانش خون آمد و زانوهایش درد گرفت. در این عمارتهای قدیمی و زیبا، تقریباً همهچیز در ابتدا عالی ساخته شده بود؛ آلیزه زیر لایههای گرد و خاک و تار عنکبوت، کفپوشهای زیبا و تیرهای چوبی محکم سقف را پیدا کرده بود. وقتی کارش تمام شد، اتاق برق میزد.
خانم امینه از وقتی این اتاقک قدیمی را به خدمتکارها داده بود، اصلاً به آنجا نیامده بود، اما آلیزه همیشه فکر میکرد اگر مدیر خانه الان اینجا را ببیند، چه میگوید؛ چون اتاق کاملاً عوض شده بود. اما آلیزه یاد گرفته بود که همیشه راهی برای بهتر کردن اوضاع پیدا کند.
ماسک «سنودا»ی خود را برداشت و پارچهی نازک آن را از دور چشمهایش کنار زد. استفاده از این ماسک، نشانهی این بود که او جزو طبقات پایین جامعه است. این پارچه طوری بافته شده بود که چهرهاش را محو کند اما او بتواند همهچیز را ببیند. آلیزه این کار را با دقت انتخاب کرده بود؛ او عاشق گمنام ماندن بود و بهندرت ماسک را بیرون از اتاق برمیداشت؛ چون میترسید کسی متوجه چیز عجیبی در چشمانش شود.
حالا نفس عمیقی کشید و با انگشتانش صورتش را آرام ماساژ داد، انگار که سالها بود خودش را ندیده است. آلیزه آینه نداشت و وقتی در آینههای بزرگ عمارت هم نگاه میکرد، فقط پایین صورتش (لبها و چانه) دیده میشد. او برای بقیه فقط یک خدمتکار معمولی و بیچهره بود و فقط خاطرات مبهمی از ظاهرش داشت؛ یا چیزهایی که دیگران دربارهی زیباییاش به او گفته بودند. صدای مادرش در گوشش بود که میگفت: «تو از همه ما زیباتری.»
آلیزه این خاطره را از ذهنش بیرون کرد، کفشهایش را درآورد و کنار گذاشت. او با تکههای پارچهی اضافی که از سفارشهای قبلی مانده بود، یک لحاف و روبالشی درست کرده بود که حالا روی تخت داشت. لباسهایش را هم با دقت از میخهای روی دیوار آویزان کرد و وسایل شخصیاش را در یک جعبهی قدیمی مرتب کرد.
آلیزه در اتاقش بود. خانهاش را مرتب و تمیز نگه میداشت چون یاد گرفته بود که اگر خانهای نباشد، باید آن را ساخت.
روی تختش دراز کشید، خمیازه کشید و سنجاقهای موهایش را باز کرد. موهای بلندش روی شانههایش ریخت و افکارش شروع به درهم شدن کردند.
با بیمیلی شمع را فوت کرد و پاهایش را جمع کرد. وقتی در تخت بود و چشمانش بسته میشد، احساس میکرد میتواند با تاریکی راحتتر کنار بیاید. دستش را به سمت لحاف برد و آن را بالا کشید. سعی کرد به سرما فکر نکند و اصلاً فکر نکند.
لطفا صبر کنید...
