پارت هجده :

.
کامران خودش را جمع کرد، گرما را پشت گردنش حس کرد. او سرزنش را می‌شناخت، و هنوز در برابر اثرات توبیخ پدربزرگش آسیب‌پذیر بود. «والاحضرت…»
«یه مدتیه داری بین مردم می‌چرخی، کامران. رنج‌های مختلفی رو دیدی. اگه کارهایی که کردی از یه موضع فلسفی بزرگ‌تر ناشی می‌شد، که هر دو می‌دونیم نیست – چون هیچ‌وقت به زندگی بچه‌های کار، یا حتی خدمتکارها، علاقه‌ی واقعی نشون ندادی – قبول کردن ی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!