پارت شصت و دوم :


انگار که نیاز داشتم، نیاز داشتم به حرف‌های عاشقانه‌ی بی‌چشمداشت، محبت بدون دلیلی که از ته دل بجوشد، گرمای دستان مردی که از وقتی عقل‌رس شدم، دوستش داشتم. انگار که گلبهار هر چقدر هم که قوی باشد، یک جایی ته دلش یک پری کوچک زندگی می‌کرد که دل می‌داد به پسر شاه پریان.

نفسم را سبک‌تر بیرون دادم و سعی کردم حالا، در همین دقایق کنار فرهاد بودن، یادم برود یک نامه‌ی بی‌سر و ته، ط

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ....

    3

    من چرا دوست دارم گلبهار با فرخ ازدواج کنه ؟😂😂😂

    ۲ سال پیش
  • ملیحه

    1

    واااای خدا

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    دارن مجبورش به ازدواج با فرخ میکنن ممنون زیبا بود🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️