پارت شصت و سوم :
نمیدانستم بگویم خدا خیر بدهد کارملا را یا ندهد! هر چه که بود سوالش زبان بند آمدهام را باز کرد، وقتی که در نهایت سادگی پرسید: همراه فرخ سوسن رو دفن کردی؟!
آب تلخ دهانم را به زور قورت دادم و گفتم: قراری در کار نبود... یه کاره انگار از آسمون افتاد... من زورم به سوسن بیچاره نمیرسید...
نگاه ناباور فرهاد حالا داشت رنگ شعلههای خشم میگرفت.
- من میخواستم باهات
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

معصومه
1خیلی رمان خوبیه مرسی❤️ 🔥 من حس میکنم یا کارملا نامه میزاره یا مادرش