پارت شصت و سوم :


نمی‌دانستم بگویم خدا خیر بدهد کارملا را یا ندهد! هر چه که بود سوالش زبان بند آمده‌ام را باز کرد، وقتی که در نهایت سادگی پرسید: همراه فرخ سوسن رو دفن کردی؟!

آب تلخ دهانم را به زور قورت دادم و گفتم: قراری در کار نبود..‌. یه کاره انگار از آسمون افتاد..‌. من زورم به سوسن بیچاره نمی‌رسید...

نگاه ناباور فرهاد حالا داشت رنگ شعله‌های خشم می‌گرفت.

- من می‌خواستم باهات

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • معصومه

    1

    خیلی رمان خوبیه مرسی❤️ 🔥 من حس میکنم یا کارملا نامه میزاره یا مادرش

    ۱ سال پیش
  • M

    0

    چقدر حالم به خاطر حالش بده ممنون از نویسنده عزیز این رمان از معدود رمان هایی که دارم آنلاین میخونم تازه اونا رو هم نخوندم صبر کردم تموم شه بعد ولی این رو نمیتونم صبر کنم قلمتون عالیه😊🤩😘🌹

    ۲ سال پیش
  • Aa

    2

    کار کی میتونه باشه؟؟شاید مادرش باشه ممنون زیبا بود🥀🌱🥀🌱🥀

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️