سکوت نتها به قلم علیرضا لرکی
پارت سی و دوم :
من کنار ماشین ایستاده بودم و فقط نگاهش میکردم. نگاه میکردم که چطور لنگلنگان، با آن مانتوی خاکی و مقنعهی کج و آن چوب مسخره به جای عصا، خودش را از پلههای ورودی دادگاه بالا میکشید.
پوزخندی بیاختیار روی لبم نشست. با خودم گفتم: «با وجود همچین وکیلی... خیالم از تبرئهی حمید راحته.»
با هزار مکافات و به هم بافتن آسمان و زمین، تماس تلفنی مهمی که در مورد یکی از پروندهها بود را تم
لطفا صبر کنید...